و على ( ع ) برخاست و خطبهيى ايراد كرد و گفت : « همانا كه من گرفتار كسانى شدهام كه اطاعت نمى كنند . . . » يعنى همين خطبه كه به شرح آن مشغوليم ، سپس [ از منبر ] فرود آمد .
على عليه السلام به خانهء خود برگشت ، عدى بن حاتم برخاست و گفت اين [ طرز كار كه ما پيش گرفتهايم ] به خدا سوگند كه خذلان و يارى ندادن است ، مگر ما با امير المومنين چنين بيعت كردهايم و سپس به حضور ايشان رفت و گفت : اى امير المومنين ، هزار مرد از قبيله طى همراه من هستند كه از فرمانم سرپيچى نمى كنند و اگر بخواهيد من همراه ايشان حركت مى كنم و مى روم ، فرمود من هرگز ميل ندارم افراد يك قبيله را برابر مردم قرار دهم ولى برو در نخيلهء مستقر شو و براى هر يك از ايشان هفتصد درهم مقررى تعيين كرد ، هزار تن ديگر هم غير از افراد قبيله طى و همراهان عدى بن حاتم به آنان پيوستند ، و چون نامه و خبر پيروزى مالك بن كعب و شكست و گريز نعمان بن بشير به على ( ع ) رسيد آن نامه را براى مردم كوفه خواند و خداى را سپاس و ستايش كرد و به آن نگريست و فرمود : به حمد الله اين [ پيروزى ] عنايت خداوند و [ مايه ] نكوهش اكثر شماست .
. . . اما داستان بر خورد مالك بن كعب با نعمان بن بشير چنان است كه عبد الله بن حوزه ازدى مى گويد : هنگامى كه نعمان بن بشير آهنگ ما كرد من همراه مالك بن كعب بودم ، نعمان با دو هزار سپاهى بود و ما فقط صد تن بوديم ، مالك بن كعب به ما گفت بايد با آنان داخل و چسبيده به شهر جنگ كنيد و ديوارها را پشت سر خود قرار دهيد « و خويشتن را با دست خود به مهلكه نيفكنيد » و بدانيد كه خداوند ده تن را بر صد تن و صد تن را بر هزار تن و گروه اندك را بر گروه بسيار نصرت مىدهد ، و سپس گفت : نزديكترين كس از شيعيان و انصار و كارگزاران امير المومنين على ( ع ) به اينجا قرظة بن كعب و مخنف بن سليم هستند ، و خطاب به من گفت : شتابان پيش آن دو برو و بگو هر چه مى توانند ما را يارى دهند ، من شتابان روى به راه نهادم و مالك و يارانش را در حالى رها كردم كه به ياران نعمان بن بشير تير اندازى مى كردند ، من خود را به قرظة رساندم و از او يارى خواستم ، گفت : من مستوفى و صاحب خراجم
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 410
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٤١٠