تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 377

مساهمون:

ص٣٧٧
جماعت وارد بر معاويه شد و به او به امارت مومنان سلام نداد ، معاويه گفت : اگر مى خواستى مى توانستى در سلام خود عنوان ديگرى غير از آنچه گفتى بگويى ، سعد گفت : ما مومنان هستيم و ترا امير خود نكرده‌ايم ، اى معاويه ، گويى از آنچه در آن هستى بسيار شاد شده‌اى ، به خدا سوگند آنچه تو در آن هستى در صورتى كه براى آن به اندازه يك خون گرفتن خون مى ريختم مرا شاد نمى كرد . معاويه گفت : اى ابو اسحاق ولى من و پسر عمويت على بيش از يك و دو خون گرفتن خون ريختيم ، اكنون بيا و با من بر اين سرير بنشين و سعد با او نشست ، معاويه كناره‌گيرى سعد از جنگ را طرح و او را سرزنش كرد . سعد بن ابى وقاص گفت : مثل من و مثل مردم همچون گروهى است كه به تاريكى برسند و يكى از ايشان به شتر خود فرمان به زمين نشستن دهد و شتر خود را بنشاند تا راه برايش روشن شود . معاويه گفت : اى ابو اسحاق به خدا سوگند در كتاب خدا كلمه « اخ » [ كه براى خواباندن شتر به كار مى رود ] نيامده است ، بلكه در آن چنين آمده است كه : « و اگر دو گروه از مومنان جنگ كنند ، ميان ايشان را صلح دهيد و اگر يكى از ايشان بر ديگرى ستم كند با آن كس كه ستم مىكند جنگ كنيد تا تسليم فرمان خداوند شود » به خدا سوگند كه تو نه با ستمگر و نه با آنكه بر او ستم شده است جنگ كردى ، و او را ساكت كرد . ابن ديزيل در دنباله اين خبر در كتاب صفين خود افزوده است كه سعد بن ابى وقاص به معاويه گفت : آيا به من دستور مى دهى با مردى جنگ كنم كه رسول خدا ( ص ) براى او فرموده است : « منزلت تو نسبت به من چون منزلت هارون نسبت به موسى است ، جز اينكه پس از من پيامبرى نخواهد بود » . معاويه گفت : اين حديث را چه كس ديگرى همراه تو شنيده است . گفت : فلان و فلان و ام سلمه ، معاويه گفت : اگر اين حديث را شنيده بودم با او جنگ نمى كردم .