به اميد اينكه پاسخ دهد و پاسخ نداد ، براى بار سوم كه سخن گفتم . گفت : من اكنون از گفتگوى با تو معذورم و گرفتارم ، رو در روى او شدم و گفتم : اى بنى هاشم شما هرگز اين فخر فروشى و غرور خودتان را رها نمى كنيد ، به خدا سوگند اگر احترام نبوت نبود ميان من و تو ستيزى صورت مى گرفت ، ابن عباس خشمگين شد و به حميت آمد و فكر و انديشهاش مضطرب شد و سخنى زشت به من گفت كه شنيدنش ناخوش بود ، از او روى برگرداندم و برخاستم و كنار عمرو عاص نشستم و به او گفتم ، شر اين آدم پر گو را از تو كفايت كردم و خاطر و انديشهاش را به آنچه ميان من و او گذشت مشغول داشتم و تو به هر چه مى خواهى حكم كن . عبد الرحمان مى گفته است به خدا سوگند ابن عباس از سخنى كه ميان عمرو و ابو موسى رد و بدل مى شد چنان غافل ماند كه ابو موسى برخاست و على را از خلافت خلع كرد .
. . . زبير بن به كار در كتاب الموفقيات مطلبى را از حسن بصرى نقل مىكند كه آن را همهء كسانى كه به نقل اخبار و سيره معروفند نقل كردهاند و آن اين است كه حسن بصرى مى گفته است ، چهار خصلت در معاويه است كه اگر فقط يكى از آنها در او مى بود مايه بدبختى بود : شورش او بر اين امت به همراهى سفلگان و فرومايگان كه سرانجام هم حكومت آنان را بدون هيچگونه رايزنى از چنگ ايشان در ربود و حال آنكه ميان مردم بقيهء اصحاب و مردم با فضيلت وجود داشتند ، ديگر اينكه پس از خود ، پسرش يزيد را به جانشينى خويش گماشت ، مرد بادهگسار شرابخوارى را كه جامهء ابريشم مى پوشيد و طنبور مى زد ، و اينكه زياد را به برادرى خود خواند و حال آنكه پيامبر ( ص ) فرمودهاند « فرزند از بستر است و زناكار را سنگ است . » و ديگر كشتن او حجر بن عدى و يارانش را ، واى بر معاويه از حجر و ياران حجر . زبير بن به كار همچنين در همان كتاب خبرى را كه مدائنى درباره گفتگوى ابن عباس با ابو موسى آورده است كه به او گفته است مردم ترا نه از اين جهت انتخاب كردند كه در تو فضيلتى است كه در ديگران نيست ، و ما آن را در صفحات پيش در همين خطبه آورديم نقل كرده و در پايان آن گفته است يكى از شاعران قريش چنين سروده است :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 375
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٧٥