چون او در ارتفاع كم مى پريد من اوج مى گرفتم و اگر او اوج مى گرفت من پايين پرواز مى كردم ، ولى سرنوشت پيشى گرفت و فقط تأسف و اندوه باقى ماند ، و [ در عين حال ] با امروز فردايى خواهد بود و آخرت براى امير المومنين على بهتر است .
. . . همچنين بلاذرى مى گويد ، عمرو بن عاص در موسم حج بر پا خاست و معاويه و بنى اميه را بسيار ستود و از بنى هاشم بد گفت و از كارهاى خود در صفين و روزى كه ابو موسى را فريب داده بود سخن گفت ، ابن عباس از جاى برخاست و گفت : اى عمرو تو دينت را به معاويه فروختى ، آنچه را كه در دست داشتى به او دادى و او ترا وعده چيزى داد كه در دست كسى غير از او بود ، چيزى كه آن را از تو گرفت بسيار برتر از چيزى بود كه به تو داد و چيزى كه از او گرفتى بسيار پست تر از چيزى بود كه به او بخشيدى و هر دو تن به آنچه داده و ستده شده بود راضى بوديد ، و حال آنكه چون مصر در دست تو قرار گرفت معاويه از پى نقض فرمان تو بر آمد و روى دستور تو دستور ديگر مى داد و آهنگ عزل تو كرد و اگر جانت هم در دست خودت بود ناچار از ارسالش مى بودى ، اما از روز داورى خود با ابو موسى سخن گفتى ، ترا نمى بينم جز اينكه به غدر و مكر افتخار مى كنى و به خواسته و آرزوى خود با ستم و دغل رسيدى . و از حضور و دلاوريهاى خودت در صفين سخن به ميان آوردى ، به خدا سوگند كه گام تو بر ما هيچ سنگينى نداشت و گستاخى تو در ما اثرى نداشت و نشانى از آن نديديم كه در آن فقط زبان دراز و كوته دست بودى چون به جنگ مى آمدى آخرين كس بودى و از پى همگان ، و چون لازم بود بگريزى نخستين كس بودى كه مى گريختى ، ترا دو دست است كه يكى را از شر و بدى باز نمى دارى و ديگرى را هرگز براى انجام خير نمى گشايى و دو روى دارى يكى [ به ظاهر ] مونس و ديگرى موحش ، و به جان خودم سوگند آن كس كه دين خود را به دنياى ديگرى بفروشد بر چيزى كه فروخته و خريده شايستهء اندوه است ، همانا ترا سخن آورى و بيان است ولى در تو تباهى است و هر چند رأى و انديشه دارى ولى در تو سست رأيى است و همانا كوچكترين عيب كه در تو وجود دارد معادل بزرگترين عيبى است كه در غير تو باشد .
. . .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 362
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٦٢