عمرو عاص خلع شده از خلافت نخواهم دانست ، اگر آن دو به حق داورى كنند از ايشان مى پذيريم و گرنه آن را همچون بانگ ناقه ثمود مى دانيم . . . » مردم چون اين اشعار صلتان عبدى را شنيدند نسبت به ابو موسى برانگيخته و تيز زبان شدند و چون مدتى هم از او خبرى دريافت نكردند دربارهاش گمانها بردند .
دو داور همچنان در دومة الجندل بودند و چيزى نمى گفتند .
سعد بن ابى وقاص كه از على ( ع ) و معاويه كنار گرفته بود در صحرا كنار آبى از بنى سليم فرود آمده بود كه از اخبار آگاه شود ، سعد مردى شجاع بود و ميان قريش داراى منزلت و خرد بود و نه هواى على را در سر داشت و نه معاويه را ، ناگاه سوارى را ديد كه از دور شتابان مى آمد و چون نزديك شد پسرش عمر بن سعد بود ، پدرش به او گفت چه خبر دارى گفت : مردم در صفين روياروى شدند و ميان ايشان چنان شد كه از آن آگاهى و چون نزديك به فناء و نيستى شدند مخاصمه را ترك كردند و عبد الله بن قيس [ ابو موسى ] و عمرو عاص را حكم قرار دادند ، گروهى از قريش هم پيش آن دو آمدهاند ، تو كه از اصحاب رسول خدا ( ص ) و از اهل شورا هستى و پيامبر ( ص ) درباره تو فرمودهاند « از نفرين او بر حذر باشيد » و در كارهايى كه امت ناخوش داشته است دخالتى نداشتهاى ، به دومة الجندل بيا كه فردا خودت خليفه خواهى بود ، سعد گفت : اى عمر آرام باش كه من خود از پيامبر ( ص ) شنيدم مى فرمود : « پس از من فتنهيى خواهد بود كه بهترين مردم در آن كسى است كه پرهيزگار و از همگان پوشيده باشد » و اين كارى است كه من در آغاز آن نبودهام [ و شركت نداشتهام ] پس در پايان آن هم نخواهم بود و اگر مى خواستم در اين كار دستى داشته باشم بدون ترديد دست من همراه على بن ابى طالب بود ، و تو خود ديدى كه پدرت چگونه حق خود را در شورى به ديگران بخشيد و خوش نداشت كه وارد كار شود ، عمر بن سعد كه قصد پدرش بر او روشن شده بود برگشت .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 365
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٦٥