گرفت و گفت : اى ابو موسى تو به كارى بزرگ گماشته شدهاى كه شكست در آن غير قابل جبران است و اگر فتنهيى در آن روى دهد اصلاح نمى شود ، و تو هر چه بگويى چه به سود و چه به زيان خودت باشد تصور مىشود حق است و آن را صحيح مى پندارند ، هر چند باطل باشد ، و مى دانى كه اگر معاويه بر مردم عراق حكومت كند آنان را بقايى نخواهد بود و حال آنكه اگر على بر شاميان حاكم شود بر ايشان باكى نخواهد بود ، وانگهى از تو در آن هنگام كه به كوفه آمده بودى و [ نيز ] در جنگ جمل نوعى فرومايگى و خوددارى از همراهى با على سر زده است كه اگر اينك آن يك كار را به كارى ديگر نظير آن ، به دو كار ناپسند مبدل كنى گمان بد دربارهات به يقين و اميد به نوميدى مبدل خواهد شد و سپس شريح در اين باره براى ابو موسى اشعارى سرود كه چنين است : « اى ابو موسى گرفتار بدترين دشمن شدهاى ، جانم فدايت ، مبادا عراق را تباه كنى . . . » ابو موسى گفت : براى قومى كه مرا متهم مى دارند سزاوار نيست مرا گسيل دارند كه باطلى را از ايشان دفع كنم يا حقى را به سوى ايشان بكشم .
. . . مدائنى در كتاب صفين خود مى گويد ، چون عراقيان با وجود كراهت على عليه السلام ، بر داورى ابو موسى اتفاق كردند و او را براى آن كار آوردند ، عبد الله بن - عباس نزد او آمد و در حالى كه اشراف و سرشناسان مردم كوفه آنجا بودند به او گفت : اى ابو موسى مردم كوفه به تو راضى نشدهاند از اين جهت كه فضل و برترى داشته باشى كه كسى با تو در آن شريك نباشد و چه بسيار كسانى از مهاجران و انصار و پيشگامان كه از تو بهتر بودند ، ولى عراقيان فقط داورى مى خواستند كه يمانى باشد و مى ديدند كه بيشتر سپاهيان شام هم يمانى هستند ، به خدا سوگند من گمان مى كنم كه اين كار براى تو و ما شر است ، و زيركترين مرد عرب را به جان تو انداختهاند ، و در معاويه هيچ صفتى كه به آن سزاوار خلافت باشد وجود ندارد و اگر تو با حق گفتن خود ، باطل او را در هم بكوبى آنچه را كه حاجت تو است از او به دست
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 360
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٦٠