نيزهها ببنديد .
مردم شام در تاريكى شب به جنب و جوش آمدند و از قول معاويه و طبق دستور او بانگ برداشتند : اى مردم عراق اگر شما ما را بكشيد چه كسى براى سرپرستى كودكان ما خواهد بود و اگر ما شما را بكشيم چه كسى براى سرپرستى كودكان شما خواهد بود خدا را خدا را در مورد بازماندگان ، و چون شب را به صبح آوردند قرآنها را بر سر نيزهها برافراشته بودند و بر گردن اسبها آويخته بودند و مردم هم با آنكه كنار رايات خود ايستاده بودند [ به آنچه فرا خوانده شدند مايل گرديدند ] و قرآن بزرگ دمشق را هم بر سر نيزهها نهاده بودند و ده مرد آن را مى كشيدند و فرياد برمى آوردند كه كتاب خدا ميان ما و شما حكم است .
در اين هنگام ابو الاعور سلمى ، در حالى كه سوار بر ماديان سپيدى بود و قرآنى بر سر خود نهاده بود ، فرياد مى كشيد كه اى عراقيان كتاب خدا ميان ما و شما حكم است .
گويد : عدى بن حاتم طايى به حضور على ( ع ) آمد و گفت : اى امير المومنين ، هيچ گروهى از ما كشته نشده است مگر اينكه معادل آن از شاميان هم كشته شده است و همگى زخمى و خستهايم ، ولى نيروى باقى مانده ما از ايشان بهتر و گزينهتر است و شاميان بى تاب شدهاند و پس از بى تابى چيزى جز آنچه ما دوست مى داريم نخواهد بود ، آنان را به جنگ تن به تن فرا خوان .
مالك اشتر هم برخاست و گفت : اى امير المومنين براى معاويه چندان مردى باقى نمانده است و حال آنكه به سپاس خدا براى تو هنوز مردان بسيار باقى مانده است ، بر فرض كه معاويه مردانى چون مردان تو داشته باشد او را نه صبرى چون صبر تو است و نه پيروزى يى چون پيروزى تو و اينك آهن را با آهن بكوب و از پروردگار - ستوده يارى بخواه .
سپس عمرو بن حمق برخاست و گفت : اى امير المومنين ، به خدا سوگند چنين نبوده است كه ما دعوت ترا و يارى دادنت را بر باطل پذيرا شده باشيم ، ما فقط براى خدا پذيرا شدهايم و فقط حق را طلب كردهايم و اگر كسى ديگر غير از تو ما را به آنچه تو دعوت كردى دعوت مى كرد ، ستيز و لجاج شديد مى بود و دربارهء او بسيار سخن پوشيده گفته مى شد و اينك حق به مقطع خود رسيده است و ما را در
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 331
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٣٣١