تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦
و اما اينكه گفتى : حق بر آنان سنگين آمده و بدين سبب از ما جدا شده‌اند ، بنابراين خداوند به خوبى آگاه است كه آنان از ستم و بيداد از ما جدا نشده‌اند و به عدل و داد پناه نبرده‌اند ، بلكه فقط در جستجوى دنيا ، كه به هر حال از آنان زايل خواهد گشت ، بر آمده‌اند كه از آن دور مانده بودند ، و روز قيامت بدون ترديد از ايشان پرسيده خواهد شد : آيا اين كار را براى دنيا انجام داده‌اند يا براى خدا عمل كرده‌اند و اما آنچه در مورد بذل اموال و برگزيدن رجال گفتى ، ما را نشايد كه به مردى از در آمد عمومى چيزى بيش از حقش بدهيم و خداوند سبحان و متعال كه سخنش حق است ، فرموده است : « چه بسيار گروههاى اندك كه به فرمان خدا بر گروههاى بيشتر چيره شده‌اند و خداوند همراه صابران است . » و همانا خداوند محمد ( ص ) را تنها مبعوث فرمود ، و زان پس شمار يارانش را افزود ، و گروهش را پس از زبونى نيرو و عزت بخشيد ، و اگر خداوند اراده فرموده باشد كه اين امارت بر عهدهء ما باشد دشوارى آن را براى ما آسان مى فرمايد و ناهمواريش را هموار مى سازد ، و من از راى و پيشنهاد تو فقط چيزى را مى پذيرم كه موجب رضايت خداوند باشد و تو نزد من از امين ترين مردم و خير خواه‌ترين ايشان هستى و به خواست خداوند از معتمدترين آنها در نظرم به شمار مى روى . . . . شعبى مى گويد : در حالى كه نوجوان بودم همراه ديگر نوجوانان وارد رحبه كوفه شدم . ناگاه ديدم على عليه السلام كنار دو كوت طلا و نقره [ درهمهاى سيمين و دينارهاى زرين ] ايستاده است و چوبدستى در دست دارد كه مردم را با آن دور مىكند و سپس كنار آن دو كوت آمد و ميان مردم تقسيم كرد ، آنچنان كه از آن هيچ چيز باقى نماند ، و سپس برگشت و چيزى از آن را ، نه كم و نه زياد ، به خانهء خويش نبرد . شعبى مى گويد : من پيش پدرم برگشتم و گفتم : امروز من بهترين مردم يا ابله‌ترين ايشان را ديدم . گفت : پسركم ، چه كسى را ديده‌اى گفتم : على بن ابى طالب امير المومنين را ديدم كه چنين رفتار كرد و داستان را براى او گفتم . پدرم گريست