راه خدا جهاد كنيد ، بشتابيد و پيش ما آييد كه خليفهء شما دين محمد ( ص ) را تباه ساخته است و او را از خلافت خلع كنيد . دلها بر او اختلاف پيدا كرد و مصريان و ديگران به مدينه آمدند و آنچه واقع شد اتفاق افتاد .
واقدى و مدائنى و ابن كلبى و ديگران روايت كردهاند ، و اين روايت را ابو جعفر طبرى در كتاب تاريخ خود ، و مورخان ديگر آوردهاند كه چون على ( ع ) مصريان را برگرداند ، پس از سه روز بازگشتند و نامهيى را كه در لولهاى سربى بود بيرون آوردند و گفتند : غلام عثمان را در منطقه بويب بر يكى از شتران زكات ديديم ، و چون در كار او به ترديد افتاديم بار و بنهاش را تفتيش كرديم و اين نامه را در آن يافتيم . مضمون آن نامه فرمانى خطاب به عبد الله بن سعد بن ابى سرح بود كه عبد الرحمان بن عديس بلوى و عمرو بن حمق را تازيانه بزند و موهاى سر و ريش آنان را بتراشد و آن دو را زندانى كند و گروهى ديگر از مردم مصر را بر دار كشد .
و گفته شده است : كسى كه نامه از او به دست آمد ، ابو الاعور سلمى بوده است .
مصريان همين كه او را ديدند پرسيدند : كجا مى روى و آيا همراه تو نامه است گفت : نه . پرسيدند : به چه كار مى روى او سخن خويش را تغيير داد ، او را گرفتند و به مدينه بازگشتند و به حضور على ( ع ) رفتند و خواستند پيش عثمان برود و از او دربارهء نامه بپرسد . على برخاست و به خانهء عثمان آمد و از او پرسيد . عثمان به خدا سوگند خورد كه من آن را ننوشتهام و از آن آگاه نيستم و دستور به نوشتن آن هم ندادهام . محمد بن مسلمه گفت : عثمان راست مى گويد ، اين از كارهاى مروان است .
عثمان گفت : نمى دانم . مصريان كه حضور داشتند گفتند : آيا مروان نسبت به تو چنين گستاخى مىكند كه غلام ترا بر يكى از شتران زكات مى فرستد و مهر ترا پاى نامه مى زند و به كارگزار تو دستور مىدهد چنين كارها و گناهان بزرگ انجام دهد و تو از آن بى خبرى گفت : آرى . گفتند : در اين صورت يا راست مى گويى يا دروغ ، اگر دروغ مى گويى ، به سبب فرمانى كه در مورد عقوبت كردن و كشتن ما بدون حق دادهاى سزاوار خلع هستى ، و اگر راست مى گويى ، به سبب ضعف و سستى و غفلت خودت از اين كار بزرگ ، و ناپاكى اطرافيانت ، سزاوار آنى ، و براى ما شايسته و مناسب نيست كه امر خلافت را به دست كسى واگذاريم كه به سبب غفلت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 289
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٨٩