عبد يغوث زهرى كرد و گفت : آيا در سخنرانى عثمان حضور داشتى گفت : آرى ، فرمود : آيا در سخنرانى مروان هم حضور داشتى گفت : آرى ، على ( ع ) گفت : پناه بر خدا ، اى بندگان خدا اگر در خانهام بنشينم مى گويد : مرا رها كرده و از ياريم دست كشيدهاى و اگر سخن بگويم و آنچه را كه او مى خواهد تبليغ كنم ، مروان مى آيد و با او چنان بازى مىكند كه بازيچهاش قرار مىدهد و از پس سالخوردگى و مصاحبت رسول خدا ( ص ) او را به هر سو كه مى خواهد مى كشد .
على ( ع ) خشمگين برخاست و هماندم به خانهء عثمان رفت و گفت : گويا مروان از تو خشنود نمى شود مگر اينكه ترا از عقل و دين تو منحرف سازد و تو براى او همچون شتر كوچ هستى كه او را به هر سو بخواهند مى كشند به خدا سوگند مروان نه در دين خود خردمند است و نه در عقل خويش ، و چنين مى بينم كه ترا به ورطهيى مى افكند و سپس بيرونت نمى كشد و من از اين پس ديگر براى اعتراض و عتاب هم پيش تو نخواهم آمد ، شرف خود را تباه كردى و اختيار عقل و رأى خود را از دست دادى . و از جاى برخاست و رفت .
نائله دختر فرافصه پيش عثمان آمد و گفت : سخن على را شنيدى و او ديگر پيش تو باز نمى گردد و نخواهد آمد . همانا كه فرمانبردار مروان شدهاى و او به هر كجا كه مى خواهد ترا مى كشد . عثمان گفت : چه كنم گفت : از خدا بترس و از روش دو دوست خود [ ابو بكر و عمر ] پيروى كن ، كه اگر از مروان پيروى كنى ترا به كشتن مىدهد و مروان را در نظر مردم قدر و هيبت و محبتى نيست ، و مردم ترا به سبب او رها كردهاند و حال آنكه مردم مصر به سبب گفتار على ( ع ) برگشتند . اينك هم پيش على فرست و از او مصلحت انديشى كن كه در نظر مردم محترم است و از فرمان او سرپيچى نمى شود .
عثمان كسى پيش على فرستاد و على ( ع ) نيامد و گفت : به او گفته بودم كه بر نخواهم گشت . ابو جعفر طبرى مى گويد : عثمان ، شبانه به خانهء على آمد و از او عذر خواست و وعده داد كه پسنديده رفتار خواهد كرد ، و گفت : ديگر فلان كار را نمى كنم و فلان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 286
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٨٦