تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
به هر حال مردم را در كار خود به طمع ميندازيد كه به خدا سوگند اگر آنان را به طمع اندازيد هرگز از آن جز ادبار نخواهيد ديد . على عليه السلام فرمود : اى بى مادر ترا با اين كار چه كار است معاويه گفت : سخن از مادرم به ميان نياور كه بدترين مادران شما نبود و مسلمان شد و با پيامبر بيعت كرد و پاسخ گفتار مرا بده ، در اين هنگام عثمان گفت : برادر زاده‌ام ( معاويه ) راست مى گويد ، اينك من از خودم و كار خويش با شما سخن مى گويم ، دو يار من كه پيش از من بودند نسبت به خود و ياران نزديك خود سختگيرى مى كردند و حال آنكه پيامبر ( ص ) به نزديكان خويش عطا مى فرمود من هم خويشاوندان مستمند و كم درآمد دارم . و تا حدودى در مورد اموالى كه در دست من است گشاده دستى كرده و بخشيده‌ام ، و اگر اين موضوع را خطا مى دانيد آن را برگردانيد كه دستور من تابع دستور شماست . گفتند : درست و نيك رفتار كرده‌اى ولى به عبد الله بن خالد بن اسيد پنجاه هزار درهم و به مروان پانزده هزار درهم عطا كرده‌اى اين دو مبلغ را از ايشان پس بگير و عثمان چنان كرد و همگى خشنود شدند و رفتند . ابو جعفر طبرى مى گويد : معاويه به عثمان گفت پيش از آنكه بر تو هجوم آورند و تو ياراى مقابله با آنان نداشته باشى همراه من به شام بيا كه مردم شام همگى بر طاعت و فرمانبردارند ، عثمان گفت : همسايگى رسول خدا ( ص ) را با چيزى عوض نمى كنم و نمى فروشم هر چند رگ گردنم قطع شود . معاويه گفت : اجازه بده سپاهى از شام پيش تو فرستم كه اگر حادثه‌يى براى مدينه و تو پيش آمد در خدمت تو حاضر باشند ، گفت : نمى خواهم ساكنان كنار مرقد رسول خدا ( ص ) را به زحمت اندازم ، معاويه گفت : در اين صورت به خدا سوگند ترا غافلگير مى كنند ، او گفت خداى مرا بسنده و بهترين كارگزار است . ابو جعفر طبرى مى گويد : معاويه از پيش عثمان بيرون آمد و در حالى كه جامهء سفر بر تن داشت از كنار تنى چند از مهاجران كه على عليه السلام و طلحه و زبير هم ميان ايشان بودند گذشت و آنجا ايستاد و گفت شما مى دانيد كه مردم بر سر حكومت با يكديگر ستيز مى كردند تا آنكه خداوند پيامبر خويش را مبعوث فرمود