قوم پراكنده مى شوند و ديگر كارشان فراهم نمى شود .
عثمان گفت : آرى رأى درست همين است اگر عواقب آن نبود .
معاويه گفت : من پيشنهاد مى كنم به اميران سپاه فرمان دهى تا هر يك از ايشان ناحيهء خويش را براى تو سامان دهد و من خود متعهدم كه مردم شام را از تو كفايت كنم و سامان دهم .
عبد الله بن سعد گفت : مردم اهل طمع و دنيايند ، از اين اموال به آنان ببخش تا دلهايشان با تو نرم شود .
عمرو بن عاص گفت : اى امير المومنين ، تو بنى اميه را بر گردهء مردم سوار كردهاى ، تو سخنانى مى گويى ، آنان هم سخنانى مى گويند ، تو كژ شدهاى ، آنان هم كژ شدهاند . اينك يا معتدل شو ، يا از كار كنارهگيرى كن ، و اگر اين كار را نمى پذيرى تصميمى بگير و كارى بكن .
عثمان به او گفت : ترا چه مىشود كه بر پوستينت شپش افتاده است اين سخن را جدى مى گويى عمرو عاص ساكت شد تا آن جمع پراكنده شدند ، سپس به عثمان گفت : اى امير المومنين ، به خدا سوگند تو در نظر من گرامى تر از اين هستى ، ولى من مى دانستم بر در خانه كسانى هستند كه سخن هر يك از ما را به مردم مى رسانند . من خواستم اين سخن مرا هم براى آنان نقل كنند و به من اعتماد نمايند تا بتوانم خيرى به تو برسانم يا شرى را از تو دور كنم .
عثمان كارگزاران خود را به محل حكومت خودشان گسيل داشت و به آنان دستور داد مردم را آماده كنند و به مأموريتهاى جنگى گسيل دارند ، عثمان همچنين تصميم گرفت پرداخت مقررى مردم را لغو كند تا مطيع او شوند . سعيد بن عاص را هم به كوفه فرستاد ، ولى مردم كوفه كه حكومت او را خوش نمى داشتند و روش او را نكوهش مى كردند در جرعة با او روياروى شدند و به او گفتند : پيش سالار
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 274
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٧٤