تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 265

مساهمون:

ص٢٦٥
همين كار خيرى هستى كه انجام دادى . ضحاك مى گويد : چون پيش معاويه برگشتم و اين داستان را برايش گفتم شگفت كرد و گفت : تو در اين سفر چيزهاى عجيب ديده‌اى . نسبت شناسان متذكر شده‌اند كه قيس ، پدر ضحاك ، در دورهء جاهلى از فروش نطفه دامهاى نر زندگى مى كرده است . آورده‌اند كه عقيل بن ابى طالب ، كه خدايش رحمت كناد ، به حضور امير المومنين على ( ع ) آمد و او را در حالى كه در صحن مسجد كوفه نشسته بود يافت و گفت : اى امير المومنين ، سلام و رحمت و بركات خداوند بر تو باد - و چشم عقيل نابينا شده بود . على ( ع ) به او پاسخ داد و فرمود : اى ابو يزيد بر تو سلام باد و سپس به پسر خود حسن ( ع ) توجه كرد و فرمود : برخيز و عموى خود را پياده كن و بنشان و او چنان كرد . على ( ع ) باز روى به حسن ( ع ) كرده و فرمود : برو براى عموى خود پيراهنى و ردايى و ازارى و كفشى نو بخر . او رفت و فراهم فرمود . فرداى آن روز عقيل با آن جامه‌هاى نو به حضور على ( ع ) آمد [ و همچنان به عنوان امارت بر على ( ع ) سلام داد ] و گفت : سلام بر تو باد اى امير المومنين و على ( ع ) پاسخ داد كه سلام بر تو اى ابو يزيد . سپس عقيل گفت : نمى بينم كه از دنيا به بهره‌يى رسيده باشى و نفس من از خلافت تو بدانگونه كه تو خود نفس خويش را راضى كرده‌اى راضى و خشنود نيست . على ( ع ) فرمود : اى ابو يزيد ، هنگامى كه سهم و حقوق من را بپردازند آن را به تو خواهم پرداخت . عقيل پس از آنكه از حضور امير المومنين ( ع ) رفت نزد معاويه آمد . براى آمدن او به حضور معاويه دستور داده شد صندليهايى بچينند و معاويه همنشينان خود را بر آنها نشاند و چون عقيل وارد شد ، دستور داد صد هزار درهم به او بدهند كه پذيرفت . روز ديگرى هم غير از آن روز پس از رحلت امير المومنين على ( ع ) و بيعت [ تسليم خلافت امام ] حسن ( ع ) به معاويه ، عقيل پيش معاويه آمد و همنشينان معاويه بر گرد او بودند . معاويه گفت : اى ابو يزيد از چگونگى لشكرگاه من و لشكرگاه برادرت كه هر دو را ديده‌اى به من خبر بده . عقيل گفت : هم اكنون به تو مى گويم . به خدا سوگند ، آنگاه كه بر لشكرگاه برادرم گذشتم ديدم شبى چون شب رسول خدا ( ص ) و روزى چون روز آن حضرت دارند ، با اين تفاوت كه فقط رسول خدا ( ص ) ميان آنان نيست ، من كسى جز نمازگزار نديدم و آوايى جز بانگ تلاوت قرآن نشنيدم . و چون به لشكرگاه