تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
حساب مى آورم و تحمل مى كنم ، و بلا فاصله بر من حمله آورد كه نيزه‌ام بزند ، من نيزه‌اى به او زدم ، يارانش بر ما هجوم آوردند و ما را از يكديگر جدا كردند و آنگاه شب فرا رسيد و ميان ما پرده كشيد . عبد الرحمان بن ضحاك گفت : در آن جنگ اين مرد - يعنى ربيعة بن ماجد - كه سوار كار شجاع قبيله است شركت داشته است و گمان نمى كنم موضوع آن مرد پوشيده باشد . ضحاك به او گفت : آيا او را مى شناسى گفت : خود من بودم . ضحاك گفت : نشان آن را كه بر سرت خورد به من بنما . ربيعه نشان داد ، ضربتى بود كه در استخوان نشسته بود . ضحاك به ربيعه گفت : امروزه عقيده تو چيست آيا مانند همان روز است گفت : امروزه عقيده من نظر عموم مردم است . ضحاك گفت : تا هنگامى كه مخالفت خود را آشكار نساخته‌ايد بر شما باكى نيست و در امان خواهيد بود ، ولى در شگفتم كه چگونه از چنگ زياد رسته‌اى و او ترا با ديگر كسانى كه كشته ، نكشته است و چگونه ترا همراه ديگران تبعيد نكرده است ربيعه گفت : زياد مرا از كوفه تبعيد كرد ، ولى خداوند ما را از كشته شدن محفوظ بداشت ابراهيم ثقفى مى گويد : هنگامى كه ضحاك بن قيس از حجر بن عدى مى گريخت گرفتار تشنگى سختى شد و چنين بود كه شتر آبكش آنان - كه آب بر آن بار بود - گم شد . ضحاك سخت تشنه بود و يكى دو بار هم از شدت خستگى چرت زد و از راه جدا شد و چون بيدار شد فقط تنى چند از يارانش با او مانده بودند كه آنان هم هيچكدام همراه خود آب نداشتند . او آنان را براى جستجوى آب روانه كرد و هيچ همدمى نداشت . ضحاك خودش بعدها دنباله اين داستان را چنين نقل كرده است : كوره راهى ديدم و در آن به راه افتادم ، ناگاه شنيدم كسى اين ابيات را مى خواند : « عشق مرا فرا خواند ، شوق من افزوده شد و چه بسا كه تقاضاى عشق را هماندم پاسخ مى گويم . . . » اندكى بعد مردى پيش من رسيد ، گفتم : اى بندهء خدا آبى به من بده ، گفت : نه به خدا سوگند ، مگر اينكه بهاى آن را بپردازى . گفتم : بهاى آن چيست گفت : معادل خونبهاى خودت . گفتم : آيا تو براى خود اين وظيفه را احساس نمى كنى كه پذيراى ميهمان باشى و به او خوراك و آب دهى گفت : ما گاهى اين كار را