تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 264

مساهمون:

ص٢٦٤
مى كنيم ، گاهى هم بخل مى ورزيم . گفتم : به خدا سوگند چنين مى بينمت كه هرگز كار خيرى انجام نداده‌اى ، آبى به من بده گفت : به رايگان نمى توانم ، گفتم : من نسبت به تو احسان خواهم كرد ، وانگهى جامه بر تو مى پوشانم . گفت : نه به خدا سوگند ، بهاى هر جرعه آب را از صد دينار كمتر نمى گيرم ، گفتم : اى واى بر تو آب به من بنوشان گفت : واى بر خودت بهاى آن را به من پرداخت كن . گفتم : به خدا سوگند چيزى همراه من نيست ، به من آب بده و سپس با من بيا تا بهاى آن را به تو بپردازم ، گفت : به خدا سوگند هرگز ، گفتم : تو به من آب بنوشان و من اسب خود را به تو گروگان مى دهم تا بهاى كامل آن را به تو پرداخت كنم ، گفت : قبول است ، و پيش افتاد و من از پى او حركت كردم تا مشرف بر چند چادر و گروهى از مردم شديم كه كنار آبى بودند . به من گفت : همين جا بايست تا من پيش تو آيم ، گفتم : من هم با تو مى آيم . او از اينكه من آب و مردم را ديدم ناراحت شد و شتابان دويد و وارد خانه‌يى شد و ظرف آبى آورد و گفت : بياشام ، گفتم : مرا نيازى به آن نيست و نزديك آن قوم رفتم و گفتم : به من آب بدهيد . پير مردى به دخترش گفت : او را سيراب كن و دختر برخاست و براى من آب و شير آورد ، آن مرد گفت : من ترا از تشنگى نجات دادم و تو حق مرا مى برى به خدا سوگند از تو جدا نمى شوم تا آن را از تو بگيرم ، گفتم : بنشين تا حق ترا بپردازم ، او نشست من هم پياده شدم و نشستم و آن آب و شير را از دست آن دختر جوان گرفتم و آشاميدم . مردم آن آب كنار من جمع شدند و به آنان گفتم : اين شخص فرومايه‌ترين مردم است و با من چنين و چنان رفتار كرد ، و اين پير مرد از او برتر و سرورتر است ، از او آب خواستم بدون اينكه با من سخنى بگويد به دخترش فرمان داد به من آب دهد ، و اين مرد مرا ملزم به پرداخت صد دينار مىداند . مردم قبيله او را دشنام دادند و سرزنش كردند . چيزى نگذشت كه گروهى از همراهان من رسيدند و بر من به اميرى سلام دادند ، آن مرد ترسيد و شروع به بى تابى كرد و خواست برخيزد و برود ، گفتمش : از جاى خويش بر مخيز تا صد دينار را بدهم ، او نشست و نمى دانست با او چه كار خواهم كرد ، و چون شمار لشكريان من كه رسيدند بسيار شد فرستادم بارهاى مرا بياورند و چون آورند نخست دستور دادم كه آن مرد را صد تازيانه زدند و آن پير مرد و دخترش را خواستم و فرمان دادم صد دينار و جامه به آنان بدهند و بر همه ساكنان كنار آن آب جامه پوشاندم و آن مرد را محروم ساختم . آنان گفتند : اى امير او سزاوار همين رفتار است و تو هم شايسته