جنگ آمدم ، و من كسى هستم كه هم از آب ثعلبيه نوشيدم و هم از آب ساحل فرات و هر كه را بخواهم عقوبت مى كنم و هر كه را بخواهم عفو مى كنم . من زنان پرده - نشين را به هراس انداختم كه در پس پردههاى خود مى ترسيدند و هر زنى كه كودكش مى گريست تنها با بردن نام من او را مى ترساند و آرام مى كرد . اينك اى مردم عراق از خدا بترسيد و بدانيد كه من پسر قيس و پدر انيس و قاتل عمرو بن عميسم .
در اين هنگام عبد الرحمان بن عبيد برخاست و گفت : امير راست مى گويد و درست سخن گفت . به خدا سوگند آنچه گفتى خوب مى دانيم البته ترا در ناحيه غربى تدمر ديده بوديم و ترا مردى دلير ، كار آزموده و پايدار يافتيم . عبد الرحمان نشست ، و گفت : اين مرد مى خواهد به آنچه هنگام آمدن به سرزمين ما انجام داده است بر ما فخر كند ، به خدا سوگند من ناگوارترين جايگاهش را به يادش آوردم . گويد : ضحاك اندكى سكوت كرد ، گويا احساس رسوايى و آزرم نمود ، سپس با سنگينى گفت : آرى در آن جنگ چنان بود و از منبر فرود آمد .
محمد بن مخنف مى گويد : من به عبد الرحمان بن عبيد گفتم - يا كسى به او گفت - كه گستاخى كردى و آن روز را به يادش آوردى و به او خبر دادى خودت هم در زمرهء آنان بودهاى كه با او روياروى شدهاند . او اين آيه را خواند : « بگو به ما نمى رسد جز آنچه خداوند براى ما نوشته است » . گويد : و چون ضحاك به كوفه آمد از عبد الرحمان بن مخنف پرسيد كه من در جنگ غرب تدمر مردى از شما را ديدم كه تا آن روز نظير او را ميان مردم نديده بودم . نخست بر ما حمله آورد و پايدارى و دليرى كرد و دستهيى را كه من در آن بودم ضربه زد و چون خواست برگردد من بر او حمله كردم و نيزهيى به او زدم ، او افتاد و هماندم برخاست و آن ضربه نيزه به او صدمهيى نزد ، چيزى نگذشت كه باز به همان دستهيى كه من در آن بودم حمله آورد و مردى را بر زمين افكند و چون خواست برگردد من بر او حمله كردم و شمشيرى بر سرش زدم و چنين پنداشتم كه شمشير من در استخوان سرش نشست ، او هم ضربه شمشيرى بر من زد كه كارى از پيش نبرد و برگشت و گمان كردم كه ديگر بر نخواهد گشت . به خدا سوگند شگفت كردم كه ديدم سر خود را با عمامهيى بسته و باز به سوى ما پيش مى آيد . گفتم : مادرت بر سوگت بگريد ، آن دو ضربه ترا از حمله بر ما باز نداشت گفت : هرگز آن دو مرا از حمله باز نمى دارد و من اين را در راه خدا به
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 262
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٦٢