بودى رسيد . نوشته بودى عبد الله بن سعد بن ابى سرح را كه از قديد مى آمده است و همراه حدود چهل سوار از فرزندان آزاد شدگان آهنگ ناحيهء غرب [ شام ] را داشتهاند ديدهاى ، همانا ابن ابى سرح از دير باز به خدا و رسول خدا و كتابش نيرنگ باخته و از راه خدا باز گشته و به كژى گراييده است ، پسر ابى سرح و همه قريش را رها كن و آزادشان بگذار كه در گمراهى تاخت و تاز كنند و در ستيزه و جدايى از حق جولان دهند ، همانا كه امروز تمام عرب براى نبرد با برادرت جمع شدهاند همچنان كه در گذشته براى نبرد با پيامبر ( ص ) جمع شده بودند و حق او را نشناختند و فضل او را منكر شدند و به دشمنى مبادرت ورزيدند و براى او جنگ پيش آوردند و بر ضد او تمام كوشش خود را مبذول داشتند ، و سرانجام لشكرهاى احزاب را به سوى او كشيدند . پروردگارا قريش را از سوى من سزا بده به انواع سزاها ، كه آنان پيوند خويشاوندى مرا گسستند و همگان بر ضد من همكارى و از يكديگر پشتيبانى كردند و مرا از حق خودم باز داشتند و حكومت برادر و پسر مادرم را از من سلب كردند و آن را به كسى سپردند كه در نزديكى به پيامبر ( ص ) و سابقه در اسلام چون من نيست ، مگر آنكه كسى مدعى چيزى شود كه من آن را نشناسم و ندانم و خيال نمى كنم [ چيزى را كه من در اين مورد نمى دانم ] خدا هم بداند [ زيرا واقعيت ندارد ] . و سپاس خداى را در همهء احوال .
اما آنچه در مورد غارت بردن ضحاك بر مردم حيره نوشته بودى ، او كوچك تر و زبون تر از آن است كه بتواند به حيره نزديك شود . او با گروهى اسب سوار پيش آمده بود و آهنگ راه « سماوه » كرده بود و از واقصه و شراف و قطقطانه و آن نواحى گذشته بود . و من لشكرى گران از مسلمانان به سوى او گسيل داشتم كه چون اين خبر به او رسيد با عجله گريخت و آنان او را تعقيب كردند و در ميانهء راه با آنكه بسيار دور شده بود به او رسيدند ، ولى هنگام غروب آفتاب بوده و آنان اندكى با او جنگ كرده بودند كه گويى جنگى صورت نگرفته بود و ضحاك در برابر تيغ تيز پايدارى نكرده و گريخته است . در عين حال چند ده تن از يارانش كشته شدند و در حالى كه [ از اندوه ] گلوگير شده بوده به سختى و با رنج گريخته است . و اما اينكه خواستهاى من رأى و نظر خود را دربارهء آنچه كه بدان گرفتار هستيم براى تو بنويسم ،
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 260
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٦٠