همسرت در حالى كه دو پسر خود را نيز همراه داشتيد نزد آنان رفتى و از ايشان بر ضد يار رسول خدا يارى خواستى و از آنان جز چهار يا پنج تن به تو پاسخ مثبت ندادند و به جان خودم سوگند كه اگر بر حق مى بودى پاسخت مى دادند ، ولى تو ادعاى باطلى كردى و سخنى گفتى كه شناخته شده نبود و آهنگ چيزى كردى كه فراهم نمى شود . و اگر هر چه را فراموش كنم اين سخنت را به ابو سفيان فراموش نمى كنم .
كه چون ترا تحريك كرد و به هيجان آورد گفتى : اگر چهل تن كه داراى عزمى استوار باشند از ميان ايشان بيابم ، با اين گروه جنگ و ستيز خود را آغاز و بر پا مى كنم .
گرفتارى و فتنهء مسلمانان از تو براى بار اول نيست و ستم تو بر خلفا چيز تازه و نويى نيست .
ما تمام اين نامه و آغاز آن را به هنگام شرح نامههاى على عليه السلام خواهيم آورد .
ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى از ابو المنذر و هشام بن محمد بن سائب از پدرش ، از ابو صالح ، از ابن عباس نقل مىكند كه مى گفته است : ميان عباس و على كدورت خاطر بود ، آنچنان كه از يكديگر دورى مى كردند ، ابن عباس على را ديدار كرد و گفت : اگر مى خواهى يك بار ديگر عمويت را ببينى پيش او بيا كه خيال نمى كنم پس از آن ديگر او را ببينى . على فرمود : تو جلو برو و براى من اجازه بگير .
من زودتر از او رفتم و اجازه گرفتم ، اجازه داد و على ( ع ) وارد شد و آن دو يكديگر را در آغوش كشيدند ، و على ( ع ) شروع به بوسيدن دست و پاى عباس كرد و مى فرمود : عمو جان از من راضى شو كه خداى از تو راضى شود ، و عباس گفت : به طور قطع از تو راضى شدم .
عباس سپس گفت : اى برادر زاده ، در سه مورد رأيى به تو عرضه داشتم كه نپذيرفتى و در آن موارد سرانجام ناخوش ديدى ، اينك براى مورد چهارم رأيى به تو عرضه مى دارم كه اگر بپذيرى چه بهتر و گرنه همان را خواهى يافت كه در موارد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٢٣