تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
ابو بكر احمد بن عبد العزيز جوهرى در كتاب سقيفه از عمر بن شبه ، از محمد بن منصور ، از جعفر بن سليمان ، از مالك بن دينار نقل مىكند كه مى گفته است : پيامبر ( ص ) ابو سفيان را براى جمع آورى زكات فرستاده بود . او هنگامى از آن كار برگشت كه پيامبر ( ص ) رحلت فرموده بود . در راه قومى او را ديدند و او اخبار را از ايشان پرسيد ، گفتند : رسول خدا ( ص ) رحلت فرمود . ابو سفيان پرسيد : چه كسى پس از او به خلافت رسيد گفتند : ابو بكر ، گفت : يعنى ابو فصيل گفتند : آرى ، گفت : آن دو مستضعف - على و عباس - چه كردند همانا سوگند به كسى كه جان من در دست اوست بازوى آن دو را برخواهم افراشت ابو بكر احمد بن عبد العزيز مى گويد : راوى - يعنى جعفر بن سليمان - مى گفت : ابو سفيان چيز ديگرى هم گفت كه راويان آن را حفظ نكردند و چون ابو سفيان به مدينه آمد گفت : تاراج و خروشى مى بينم و مى شنوم كه چيزى جز خون آن را خاموش نمى كند گويد : عمر با ابو بكر در اين باره سخن گفت و به او گفت : ابو سفيان آمده است و ما از شر او در امان نيستيم . آنچه را در دست ابو سفيان بود به خودش پرداختند كه ديگر آن سخن را نگفت و راضى شد . احمد بن عبد العزيز همچنين روايت مىكند كه چون با عثمان بيعت شد ابو سفيان گفت : اين خلافت نخست در خاندان تيم قرار گرفت و آنان كجا در خور اين كار بودند و سپس به خاندان عدى رسيد كه دور و دور تر بود ، اينك به جايگاه خود بازگشت و در قرارگاه خود قرار گرفت و آن را چون گوى ميان خود پاس دهيد . احمد بن عبد العزيز گويد : مغيرة بن محمد مهلبى به من گفت : در مورد حديث فوق با اسماعيل بن اسحاق قاضى سخن گفتم و اينكه ابو سفيان به عثمان گفته است : پدرم فدايت گردد ، ببخش و انفاق كن و چون ابو حجر مباش ، و اى بنى اميه حكومت را ميان خود دست به دست بدهيد همچنان كه كودكان گوى را دست به دست مى دهند و به خدا سوگند كه نه بهشتى است و نه دوزخى - زبير هم در آن جلسه حضور داشت . عثمان به ابو سفيان گفت : دور شو ابو سفيان گفت : اى پسر جان مگر اينجا غريبه‌يى هست زبير صداى خود را بلند كرد و گفت : آرى و به خدا سوگند اين سخن تو را پوشيده
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 219 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى