سخن صحيحى تصور كنند و آنان را بدينگونه از ايجاد آشوب باز دارد و تصور كنند كه پيامبر ( ص ) نمرده است و همانگونه كه موسى ( ع ) از قوم خود غايب شده بود پيامبر هم غيبت كرده است . و به همين سبب بود كه عمر مى گفت : او از شما غيبت فرموده است ، همانگونه كه موسى ( ع ) به ميقات رفته و غيبت كرده است و باز خواهد گشت و دستهاى قومى را كه شايعهء مرگ او را پراكنده ساختهاند خواهد بريد .
و نظير اين كلام در روحيهء افراد اثر مى گذارد و از وقوع بسيارى از تصميم ها جلوگيرى مىكند . مگر نمى بينى كه چون در شهرى پادشاه مى ميرد در بسيارى از موارد در آن شهر تباهى و تاراج و آتش زدن صورت مى گيرد ، و هر كس از كسى كينهيى در دل دارد سعى مىكند پيش از آنكه پايههاى حكومت پادشاه بعد استوار شود با كشتن و زخمى كردن و تاراج اموال انتقام بگيرد ، و اگر در آن شهر وزير دور انديشى باشد مرگ پادشاه را پوشيده مى دارد و گروهى را كه اين راز را فاش و شايعه پراكنى كنند زندانى مىكند و سياست سخت نسبت به آنان معمول مى دارد و خود چنين شايع مىكند كه پادشاه زنده است و فرمانهاى او روان است و همواره در اين مورد مواظبت مىكند تا پايههاى حكومت پادشاه بعد استوار شود . عمر هم آنچه در اين مورد اظهار كرد براى نگهدارى دين و دولت بود تا آنكه ابو بكر - كه در سنح بود و آن منزل دورى از مدينه است - رسيد ، و چون با ابو بكر پيوست قلبش قوى شد و بازويش استوار گرديد و اطاعت مردم و ميل ايشان نسبت به ابو بكر قطعى شد و عمر با حضور او احساس امنيت كرد كه ديگر حادثهيى پيش نخواهد آمد و تباهى و فسادى صورت نخواهد گرفت ، از سخن و ادعاى خود دست برداشت و سكوت كرد ، و مردم و مخصوصا مهاجران ابو بكر را دوست مى داشتند .
در نظر شيعيان و هم در نظر ياران معتزلى ما جايز است كه آدمى سخنى به ظاهر دروغ براى مصالحى بگويد ، بنابراين عيبى بر عمر نيست كه در آغاز سوگند بخورد كه پيامبر ( ص ) نمرده است و در گفتار بعدى او هم پس از آمدن ابو بكر و تلاوت آن آيات عيبى نيست كه بگويد گويا اين آيات را نشنيدهام يا اكنون يقين به مرگ پيامبر كردم و مقصودش از اين گفتار دوم محكم كردن گفتار اول است و به صواب بوده است ، و بديهى است بسيار زشت و ناپسند بود كه بگويد : اين سخن را براى آرام كردن شما گفتم و از روى عقيده بيان نكردم . بنابر اين سخن نخست او صحيح و مناسب و سخن دومش صحيح تر و مناسب تر بوده است .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 218
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢١٨