و اين آيات فقط دلالت بر جواز مرگ دارد ، نه اينكه آن را به حال معين و معلومى تخصيص دهد .
وانگهى چگونه اين شبههء دور از حقيقت از ميان همهء خلق فقط به ذهن عمر خطور كرده است و او از كجا چنين پنداشته است كه پيامبر ( ص ) به زودى باز خواهد گشت و دست و پاى مردم را خواهد بريد و چگونه هنگامى كه فرياد مردم را بر مرگ پيامبر شنيد و اندوه خلق را ديد و متوجه شد كه در خانه بسته است و بانگ شيون زنان شنيده مىشود ، اين شبهه از او دفع نشد و حال آنكه قراين ديگر هم در دست بود و محتاج به اين حرفها نبود .
از اين گذشته ، اگر چنين شبههيى در عمر مى بود ، لازم بود آن را در بيمارى پيامبر ( ص ) - هنگامى كه بى تابى و بيم افراد خاندان ايشان را مى ديد و سخن اسامه ، فرماندهء لشكر ، را مى شنيد كه مى گفت : من نمى توانم در حالى كه شما در اين وضع بيمارى هستيد حركت كنم و به ناچار از هر مسافرى كه مى آيد از حال شما بپرسم - بگويد كه مترسيد و بى تابى مكنيد و تو هم اى اسامه بيم مكن كه پيامبر ( ص ) اكنون نمى ميرد ، زيرا هنوز بر همهء اديان پيروز نشده است . و سرانجام اين موضوع از احكام قرآن نيست كه بر فرض كسى آن را نداند آن گونه كه قاضى عبد الجبار گفته است عذر عمر پذيرفته باشد .
. . . و ما [ ابن ابى الحديد ] مى گوييم : قدر عمر برتر از اين است كه با آنچه از او در اين واقعه سر زده است معتقد باشد ، ولى او همين كه دانست پيامبر ( ص ) رحلت فرموده است ، از وقوع فتنه در مورد امامت و پيشوايى ترسيد كه مبادا گروهى از انصار يا ديگران بر آن دست يابند . همچنين ترسيد كه مسألهء مرتد شدن و از دين برگشتن پيش آيد و در آن هنگام اسلام هنوز ضعيف بود و كاملا قدرت نيافته بود . و ترسيد انتقام و خونخواهى صورت گيرد و خونهايى بر زمين ريخته شود ، زيرا بيشتر عرب به روزگار پيامبر ( ص ) مصيبت ديده بودند و ياران پيامبر گروهى از آنان را كشته بودند و در آن حال ممكن بود در پى فرصت باشند و شبيخون آورند . و به نظر او براى آرام كردن مردم مصلحت در آن بود كه چنان اظهار كند و بگويد پيامبر ( ص ) نمرده است و اين شبهه را در دل بسيارى از ايشان بيندازد و از شرارت آنان جلوگيرى كند و آن را
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 217
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢١٧