البته جايز است كه اين كلمه تنها به اين معنى اختصاص نداشته و لفظى داراى معانى مشترك باشد .
وانگهى ، بر فرض كه عمر در اين سخن خود قصد توهين به ابو بكر نداشته ، بلكه همان چيزى را كه مخالفان ما پنداشتهاند در نظر داشته است ، در اين صورت نقص گفتار به خود عمر بر مى گردد كه كلام را در غير موضع خود به كار برده است و سخنى گفته است و خلاف آن را اراده كرده است ، و اين خبر فقط در صورتى ممكن است طعن بر ابو بكر نباشد كه طعن بر خود عمر باشد . . . . و بدان بعيد نيست گفته شود كه رضا و خشم و دوستى و كينه و ديگر امور پوشيدهء نفسانى هر چند از امور باطنى است ولى گاه دانسته مىشود و حاضران با ديدن قراينى كه موجب علم ضرورى براى ايشان مى گردد به آن پى مى برند ، آنچنان كه بيم شخص ترسان و شادى شخص خوشحال استنباط مىشود . گاه انسان عاشق كسى است و كسانى كه با او و معشوق معاشرت دارند از قراين احوالى كه مشاهده مى كنند به آن عشق علم ضرورى پيدا مى كنند ، و همچنين از قراين احوال شخص عابدى كه در عبادت كوشاست ، از روزه گرفتن استحبابى روزهاى گرم و شب زندهداريها و خواندن اوراد مى توان دانست كه او پايبند و معتقد به عبادت است . بنابراين اگر قاضى عبد الجبار معتزلى كه خدايش رحمت كناد بگويد : علم ضرورى از احوال عمر بدست مى آيد كه او ابو بكر را تعظيم مى كرده و به خلافت او راضى و نسبت به آن معتقد و تسليم بوده است ، سخن نادرستى نگفته است و اعتراض سيد مرتضى كه خدايش رحمت كناد بر او وارد نيست .
البته اخبارى هم كه سيد مرتضى از عمر روايت كرده اخبار غريبى است كه ما آنها را در كتابهاى تدوين شدهيى كه بر آنها دست يافتهايم نديدهايم ، مگر در همين كتاب سيد مرتضى و كتاب ديگرى به نام المسترشد از محمد بن جرير طبرى ، و اين شخص ، محمد بن جرير طبرى مولف تاريخ طبرى نيست ، او از علماى شيعى است و خيال مى كنم مادرش از خاندان جرير شهر آمل طبرستان است ، و افراد خاندان
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 210
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢١٠