اويند و همگان به او روى آوردهاند ، يقين كرد كه مردم كسى را به جاى او نخواهند پذيرفت ، و چون حرص و توجه مردم را نسبت به خود ديد و از ميل آنان به خود مطمئن شد دوست داشت بداند من در چه حالى هستم و آيا نفس من مرا به سوى خلافت مى كشد و با من در ستيز است و نيز دوست داشت با به طمع انداختن من در آن مورد مرا بيازمايد و آن را بر من عرضه بدارد ، و حال آنكه او به خوبى مى دانست و من هم مى دانستم كه اگر آنچه را بر من عرضه مىكند بپذيرم مردم آن را نخواهند پذيرفت . از اين رو او مرا در عين اشتياق به آن مقام ، بسى زيرك و محتاط يافت ، و بر فرض كه براى پذيرفتن آن پاسخ مثبت مى دادم ، مردم آن را به من تسليم نمى كردند و ابو بكر هم كينه آن را در دل مى گرفت و از فتنهء او هر چند پس از آن هنگام در امان نبودم . وانگهى كراهت مردم از من براى خودم آشكار شده بود . مگر تو هنگامى كه ابو بكر آن را بر من عرضه داشت صداى مردم را از هر سو نشنيدى كه مى گفتند : اى ابو بكر ، ما كسى غير از ترا نمى خواهيم ، كه تو شايسته آنى در اين حال بود كه خلافت را به او وا گذاشتم و بر خودش بر گرداندم و با دقت ديدم كه چهرهاش براى آن شاد و رخشان شد .
يك بار هم دربارهء سخنى كه از من براى او نقل كرده بودند بر من عتاب كرد و آن هنگامى بود كه اشعث بن قيس را اسير گرفته و پيش او آوردند ، و او بر اشعث منت نهاد و او را رها كرد و خواهر خود ام فروة را به همسرى او داد ، و من به اشعث كه مقابل ابو بكر نشسته بود گفتم : اى دشمن خدا آيا پس از مسلمانى خود كافر شدى و بر پاشنههاى خود گرديدى و عقب برگشتى اشعث نگاهى به من انداخت كه دانستم مى خواهد چيزى را كه در دل دارد بگويد . اشعث پس از آن مرا در كوچههاى مدينه ديد و گفت : اى پسر خطاب آيا خودت آن سخنان را گفتى گفتم : آرى اى دشمن خدا و پاداش تو در نظر من بسيار بدتر از اين است گفت : چه پاداش بدى براى من در نظر تو موجود است گفتم : به چه مناسبت از من پاداش پسنديده مى خواهى گفت : زيرا من به خاطر تو كه مجبور به پيروى از ابو بكر شدى ناراحت شدم و چنان كارى انجام دادم و به خدا سوگند تنها چيزى كه مرا بر مخالفت با ابو بكر گستاخ كرد جلو افتادن او بر تو و عقب ماندن تو از او بود و حال آنكه اگر تو خليفه مى بودى هرگز از من كار خلاف و ستيزى نسبت به خود نمى ديدى . گفتم : اين چنين بود ، اكنون چه فرمانى مى دهى گفت : اينك وقت فرمان دادن نيست كه وقت
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٠٧