كسان ديگرى جز او كه به ابو بكر گفتند : مى خواهى شخصى درشت و تند خوى را بر ما خليفه سازى ولى معلوم شد در نظر عمر چيز ديگرى غير از آنچه در نظر من است بوده است . عمر دوباره آهى كشيد و پرسيد : شما دو تن او را چه كسى مى پنداريد گفتيم : به خدا ما نمى دانيم و فقط گمانى داريم . پرسيد گمانتان بر كيست گفتيم : شايد قومى را در نظر دارى كه مى خواستند ابو بكر را از خليفه ساختن تو منصرف سازند .
گفت به خدا هرگز كه خود ابو بكر ناخوش دارندهتر بود و آن كس كه پرسيديد هموست و سوگند به خدا كه از همهء قريش حسودتر بود . سپس مدتى طولانى سكوت كرد و سر به زير انداخت . مغيره به من نگريست و من به او نگريستم و ما هم به سبب سكوت او همچنان سكوت كرديم . سكوت او و ما چندان طول كشيد كه پنداشتيم او از آنچه آشكار ساخته و گفته است پشيمان شده است . عمر آنگاه گفت : اى واى بر اين شخص نزار و لاغرك خاندان تيم بن مرة [ يعنى ابو بكر ] كه با ظلم بر من پيش گرفت و با ارتكاب گناه از آن به سوى من بيرون آمد . مغيره گفت : اى امير المومنين پيشى گرفتن او را بر تو با ستم دانستيم ، ولى چگونه با ارتكاب گناه از آن به سوى تو بيرون آمد گفت : از اين جهت كه او از آن بيرون نشد مگر پس از نااميدى از آن و همانا به خدا سوگند اگر از يزيد بن خطاب و اصحاب او اطاعت مى كردم ابو بكر هرگز چيزى از شيرينى خلافت را نچشيده بود ، ولى من با آنكه بررسى و دقت كردم و گاه گامى به جلو برداشتم و گاه گامى عقب رفتم و گاه سست و گاه استوار شدم ، چارهيى جز چشم پوشى از آنچه او بر آن پنجه افكنده بود نديدم و بر خويشتن اندوه خوردم و آرزو بستم كه او خود متوجه شود و از آن برگردد ، ولى به خدا سوگند چنان نكرد تا آنكه با تنگ نظرى از آن دور شد .
مغيره گفت : اى امير المومنين چه چيزى ترا از پذيرفتن خلافت باز داشت و حال آنكه روز سقيفه ابو بكر آن را بر تو عرضه داشت و ترا به پذيرفتن آن فرا خواند و اكنون از اين موضوع خشمگين هستى و اندوه مى خورى . عمر گفت : اى مغيره مادرت بر سوگ تو بگريد كه من ترا از زيركان و گربزان عرب مى دانستم ، گويى در آنچه در آنجا گذشت حضور نداشتهاى آن مرد مرا فريب داد و من نيز او را فريب دادم و او مرا هوشيارتر از مرغ سنگخواره يافت . او همين كه ديد مردم شيفتهء
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 206
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٢٠٦