تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 204

مساهمون:

ص٢٠٤
از خود و كوشش و تحمل رنج و زحمت او براى اسلام آگاه بوده و مى نگريسته است . مغيره گفت : آرى همينگونه بوده است ، هر چند قومى خلافت و امارت عمر را خوش نداشتند و مى خواستند او را از رسيدن به آن باز دارند و آنان را در اين كار بهره‌يى حاصل نشد . گفتم : اى بى پدر آن قوم كه خلافت را براى عمر خوش نداشتند چه كسانى هستند مغيره گفت : خدا خيرت دهاد گويا اين قبيله قريش و حسدى را كه مخصوص به آن هستند و در مورد عمر بيشتر به كار بردند نمى شناسى و به خدا سوگند اگر بتوان با محاسبه اين حسد را درك كرد ، بايد بگويم نه دهم آن از ايشان است و يك دهم آن از تمام مردم ديگر است . من گفتم : اى مغيره آرام باش كه قريش با فضيلت خود بر ديگر مردم برترى دارد ، و همينگونه سخن مى گفتيم تا به خيمه و جايگاه عمر رسيديم و او را نيافتيم . سراغ او را گرفتيم ، گفتند : هم اكنون بيرون رفت . ما در پى او حركت كرديم و چون وارد مسجد الحرام شديم ، ديديم عمر مشغول انجام طواف است ، ما هم همراه او به طواف پرداختيم . چون طواف عمر تمام شد ميان من و مغيره آمد و در حالى كه به مغيره تكيه داده بود گفت : از كجا مى آييد گفتيم : اى امير المومنين براى ديدار تو بيرون آمديم و چون كنار خيمه‌ات رسيديم ، گفتند : به مسجد رفته است ، و از پى تو آمديم . عمر گفت : خير باشد ، سپس مغيره به من نگاه كرد و لبخندى زد كه عمر زير چشمى آن را ديد و پرسيد : اى بنده چرا و از چه چيزى لبخند زدى گفت : از سخنى كه هم اكنون كه پيش تو مى آمديم ميان راه با ابو موسى دربارهء آن گفتگو مى كرديم . عمر گفت : آن سخن چه بود موضوع را براى او گفتيم تا آنجا كه دربارهء حسد قريش و اينكه گروهى مى خواستند ابو بكر را از جانشين كردن عمر باز دارند . عمر آه سردى كشيد و گفت : اى مغيره مادرت بر سوگ تو بگريد نه دهم حسد از قريش نيست كه نود و نه در صد آن از قريش است و در يكصدم ديگر هم كه در همهء مردم است قريش شريكند در اين هنگام عمر در همان حال كه ميان ما دو تن آهسته حركت مى كرد سكوتى سنگين نمود و سپس گفت : آيا به شما از حسودترين فرد قريش خبر دهم گفتيم : آرى ، اى امير المومنين گفت : در همين حال كه جامه بر تن داريد گفتيم : آرى ، گفت ، چگونه ممكن است و حال آنكه شما جامهء خود را مى پوشيد ، گفتيم : اى امير المومنين اين چه ربطى به جامه دارد گفت : بيم اين كه اين راز از آن جامه فاش شود . گفتيم : آيا تو از اين بيم دارى كه جامه سخن را فاش سازد و حال آنكه از پوشنده جامه بيشتر بيم دارى و مقصودت