تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 184

مساهمون:

ص١٨٤
آن قوم را رها مى كردند و شتران اين قوم را مى گرفتند و تا نزديكى مدينه همينگونه عمل مى كردند . مى گويد : و روايت شده است كه قبيله قضاعة از آنان استقبال كردند و براى ايشان شتران پروار نحر كردند . آنان چون وارد مدينه شدند ابو ايوب انصارى صاحبخانهء رسول خدا ( ص ) كه كار گزار على عليه السلام در مدينه بود از آن شهر گريخت و بسر چون وارد مدينه شد براى مردم خطبه خواند و ايشان را دشنام داد و تهديد كرد و بيم داد و گفت : چهره‌هايتان زشت باد خداوند متعال مثلى زده و چنين فرموده است : « خداوند مثل مى زند شهرى را كه در امان و اطمينان بود و روزى آن از هر سو مى رسيد ، به نعمتهاى خدا كفران ورزيدند و خداوند طعم گرسنگى و خوف را به آنان چشاند . . . » و خداوند اين مثل را در مورد شما قرار داده است و شما را شايسته آن دانسته است . اين شهر شما محل هجرت پيامبر ( ص ) و جايگاه سكونت او بود و مرقدش در اين شهر است و منازل خلفاى پس از او هم همين جا قرار داشته است و شما نعمت خداى خود را سپاس نداشتيد و حق پيامبر خويش را پاس نداشتيد و خليفهء خدا ميان شما كشته شد و گروهى از شما قاتل او و گروهى ديگر زبون كننده اوييد و منتظر فرصت و سرزنش كننده بوديد ، اگر مومنان پيروز مى شدند به آنان مى گفتيد : مگر ما همراه شما نبوديم و اگر كافران پيروز مى شدند مى گفتيد : مگر ما بر شما چيره نشديم و شما را از مومنان باز نداشتيم بسر سپس انصار را دشنام داد و به ايشان گفت : اى گروه يهود و اى فرزندان بردگان زريق و نجار و سالم و عبد الاشهل همانا به خدا سوگند چنان بلايى بر سر شما خواهم آورد كه كينه و و جوشش سينه‌هاى مومنان و خاندان عثمان را تسكين دهد . به خدا سوگند شما را افسانه قرار خواهم داد همچون امتهاى گذشته . بسر آنان را چنان تهديد كرد كه مردم ترسيدند او به جان ايشان در افتد و به حويطب بن عبد العزى كه گفته مىشود شوهر مادر بسر بوده است پناه بردند . حويطب از منبر بالا رفت و خود را به بسر رساند و او را سوگند داد و گفت : اينان عترت تو و انصار رسول خدايند و قاتلان عثمان نيستند و چندان با او سخن گفت كه آرام گرفت .