بسر با آن لشكر بيرون آمد و چون به « دير مروان » رسيد آنان را سان ديد و بررسى كرد و چهار صد تن از ايشان را كنار گذاشت و با دو هزار و ششصد تن حركت كرد . وليد بن عقبه مى گفته است : ما با رأى خود به معاويه اشاره كرديم به كوفه لشكر برد و او لشكرى به مدينه فرستاد ، مثل ما و مثل او همانگونه است كه گفتهاند : « من ستارهء سها را با همهء پوشيدگى نشانش مى دهم و او ماه تابان را به من نشان مىدهد » . چون اين خبر به معاويه رسيد خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند تصميم گرفتم اين مرد احمق را كه هيچ تدبيرى پسنديده ندارد و چگونگى انجام كارها را نمى داند تنبيه كنم ، ولى از اين كار صرف نظر كرد .
من [ ابن ابى الحديد ] مى گويم : وليد بن عقبه به سبب خشم خود و كينهء ديرينه نسبت به على ( ع ) هيچگونه سستى و مهلتى را در جنگ با على ( ع ) جايز نمى دانسته است و حمله كردن به گوشه و كنار سرزمينهاى زير فرمان او را كافى نمى دانسته است ، گويى اين كار خشم و كينه او را فرو نمى نشانده و سوز و گداز دلش را سرد نمى كرده است ، و فقط مى خواسته است لشكرها به مركز اصلى خلافت و پايتخت على ( ع ) ، يعنى كوفه ، اعزام شود و اينكه معاويه خودش لشكرها را فرماندهى كند و به سوى على ( ع ) ببرد و اين موضوع را در ريشه كن كردن قدرت على ( ع ) و تسريع در نابودى او مؤثرتر مى دانسته است . و معاويه در اين باره رأى ديگرى داشته و مى دانسته است كه بردن لشكر براى رويارويى با على عليه السلام خطرى بسيار بزرگ است و در نظر او مصلحت و حسن تدبير در اين بوده است كه خودش با عمده لشكر خود در مركز حكومت خويش يعنى شام ثابت بماند و گروههاى جنگى را براى كشتار و تاراج به اطراف سرزمينهاى زير فرمان على ( ع ) ارسال دارد و با انجام آن كار در شهرهاى مرزى ، ايجاد ضعف و سستى كند تا در نتيجهء ضعف آنها مركز خلافت على ( ع ) هم ضعيف شود و بديهى است كه ضعف و سستى اطراف موجب ضعف مركز مىشود و هرگاه مركز ضعيف شود او به خواستهء خود مى رسد و در آن صورت اگر به مصلحت نزديك بيند بر لشكركشى به مركز تواناتر خواهد بود .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 182
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٨٢