تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
ابراهيم بن هلال ثقفى در كتاب الغارات از قول يزيد بن جابر ازدى نقل مىكند كه مى گفته است : از عبد الرحمان بن مسعده فزارى به روزگار حكومت عبد الملك شنيدم كه مى گفت : چون سال چهلم هجرت فرا رسيد مردم در شام مى گفتند كه على عليه السلام در عراق از مردم مى خواهد كه براى جنگ و جهاد حركت كنند و آنان همراهى نمى كنند و معلوم مىشود ميان ايشان اختلاف نظر و پراكندگى است . عبد الرحمان بن مسعده مى گفت : من با تنى چند از مردم شام پيش وليد بن عقبه رفتيم و به او گفتيم : مردم در اين موضوع ترديد ندارند كه مردم عراق با على ( ع ) اختلاف دارند . اكنون پيش سالار خودت معاويه برو و به او بگو : پيش از آنكه آنان از تفرقه دست بردارند و مجتمع شوند و پيش از آنكه كار على سر و سامان بگيرد با ما براى جنگ حركت كند . گفت : آرى ، خودم در اين باره مكرر به او سخن گفته‌ام و او را سرزنش كرده‌ام ، چندان كه از من دلتنگ شده است و ديدار مرا خوش نمى دارد و به خدا سوگند با وجود اين پيام شما را كه براى آن پيش من آمده‌ايد به او مى رسانم و برخاست و پيش معاويه رفت و سخن ما را به او گفت . اجازهء ورود داد و ما پيش او رفتيم . پرسيد : اين خبرى كه وليد از قول شما براى من آورده است چيست گفتيم : اين خبر ميان مردم شايع است ، اينك براى جنگ دامن بر كمر زن و با دشمنان جنگ كن و فرصت را غنيمت بشمار و آنان را غافلگير ساز كه نمى دانى چه وقت ديگرى ممكن است دشمن در چنين حالى باشد كه بتوانى بر او دست يا بى ، وانگهى اگر تو به سوى دشمن حركت كنى براى تو شكوهمندتر است تا آنكه آنان به سوى تو حركت كنند و به خدا سوگند بدان كه اگر پراكندگى مردم از گرد رقيب تو نمى بود بدون ترديد او به سوى تو پيش مى آمد . معاويه گفت : من از مشورت و صلاح انديشى با شما بى نياز نيستم و هر گاه به آن محتاج شوم شما را فرا مى خوانم . اما در مورد تفرقه و پراكندگى آن قوم از سالار خودشان و اختلاف نظر ايشان كه تذكر