به قوم خود گفته است : به خدا سوگند عمرو بن يثربى را من كشتم ، و اشتر از پى من رسيد و من در زمرهء پيادگان و مردم عادى جلوتر از مالك اشتر بودم ، و به عمرو نيزهيى زدم كه خيال نمى كردم و تصور آن را نداشتم كه آن را به مالك نسبت دهند .
راست است كه مالك اشتر در جنگ كار آزموده است ، ولى خودش مىداند كه پشت سر من قرار داشت ، ولى مردم نپذيرفتند و گفتند : قاتل عمرو فقط مالك است ، و من هم در خود ياراى اين را نمى بينم كه با عامه مخالفت كنم و اشتر هم شايسته و سزاوار آن است كه با او در اين باره ستيز نشود . چون اين گفتار او به اطلاع اشتر رسيد گفت : به خدا سوگند اگر من آتش عمرو را فرو ننشانده بودم عبد الرحمان هرگز به او نزديك نمى شد و كسى جز من او را نكشته است و همانا شكار از آن كسى است كه آن را بر زمين انداخته است . عبد الرحمان گفت : من در اين باره با او نزاعى ندارم .
سخن همان است كه او گفته است و چگونه براى من ممكن است با مردم مخالفت كنم در اين هنگام عبد الله بن خلف خزاعى كه سالار بصره و از همگان داراى مال و زمين بيشتر بود به ميدان آمد و هماورد خواست و اظهار داشت كسى جز على عليه السلام نبايد به جنگ او بيايد چنين رجز مى خواند : « اى ابا تراب تو دو انگشت جلو بيا كه من يك وجب به تو نزديك مى شوم و در سينهء من كينهء تو نهفته است . » على عليه السلام به جنگ او بيرون شد و او را مهلت نداد و چنان ضربتى بر او زد كه فرقش را دريد .
گويند : شتر عايشه همانگونه كه آسيا بر دور خود مى گردد چرخ مى زد و به شدت نعره مى كشيد و انبوه مردان بر گردش بودند و حتات مجاشعى بانگ برداشته بود كه : اى مردم مادرتان ، مادرتان را مواظب باشيد و مردم در هم آويختند و به يكديگر شمشير مى زدند . مردم كوفه آهنگ كشتن شتر كردند و مردان همچون كوه ايستادگى و از شتر دفاع مى كردند و هر گاه شمار ايشان كم مى شد چند برابر ديگر به يارى آنان مى آمدند . على عليه السلام با صداى بلند مى گفت : واى بر شما شتر را تيرباران كنيد و آن را پى بزنيد كه خدايش لعنت كناد شتر تيرباران شد و هيچ جاى از بدنش باقى نماند مگر آنكه تير خورده بود ، ولى چون داراى پشم بلند و به سبب عرق خيس بود چوبههاى تير از پشمهايش آويخته مى ماند و شبيه خارپشت گرديد .
در اين هنگام افراد قبيلههاى ازد و ضبه بانگ برداشتند كه اى خونخواهان عثمان و
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 130
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٠