ابو مخنف از اصبغ بن نباته نقل مىكند كه مى گفته است : پس از پايان جنگ جمل عمار بن ياسر و مالك بن حارث اشتر پيش عايشه رفتند . عايشه پرسيد : اى عمار همراه تو كيست گفت : اشتر است . عايشه از اشتر پرسيد : آيا تو بودى كه نسبت به خواهر زادهء من چنان كردى گفت : آرى و اگر اين نبود كه از سه شبانه روز پيش از آن گرسنه بودم امت محمد را از او خلاص مى كردم . عايشه گفت : مگر نمى دانى كه پيامبر ( ص ) فرمودهاند : « ريختن خون مسلمانى روا نيست مگر به سبب ارتكاب يكى از اين كارهاى سه گانه ، كافر شدن پس از ايمان يا زنا كردن با داشتن همسر يا كشتن كسى را به ناحق » ، اشتر گفت : اى ام المومنين به سبب ارتكاب يكى از كارها با او جنگ كرديم و به خدا سوگند شمشير من پيش از آن هرگز به من خيانت نكرده بود و سوگند خوردهام كه ديگر هرگز آن شمشير را با خود همراه نداشته باشم .
ابو مخنف مى گويد : به همين سبب اشتر در دنباله اشعار گذشته اين ابيات را هم سروده است : « عايشه گفت : به چه جرمى او را بر زمين زدى ، اى بى پدر مگر او مرتد شده بود يا كسى را كشته بود ، يا زناى محصنه كرده بود كه كشتن او روا باشد به عايشه گفتم : بدون ترديد يكى از اين كارها را مرتكب شده بود . » ابو مخنف مى گويد : در اين هنگام حارث بن زهير ازدى كه از اصحاب على ( ع ) بود خود را كنار شتر رساند و مردى لگام شتر را در دست داشت و هيچكس به او نزديك نمى شد مگر اينكه او را مى كشت . حارث بن زهير با شمشير به سوى او حركت كرد و خطاب به عايشه اين رجز را خواند : « اى مادر ما ، اى نافرمانترين و سركش ترين مادرى كه مى شناسيم مادر به فرزندانش خوراك مىدهد و مهر مى ورزد . آيا نمى بينى چه بسيار شجاعان كه خسته و زخمى مى شوند و سر يا مچ دستشان قطع مىشود . » و او و آن مرد هر يك به ديگرى ضربتى زد و هر يك ديگرى را از پاى در آورد .
جندب بن عبد الله ازدى مى گويد : آمدم و كنار آن دو ايستادم و آن دو چندان دست و پاى زدند تا مردند . مدتى پس از آن در مدينه پيش عايشه رفتم كه بر او سلام دهم . پرسيد : تو كيستى گفتم مردى از اهل كوفهام ، گفت : آيا در جنگ بصره حضور
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 132
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٢