تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 131

مساهمون:

ص١٣١
همين كلمه را شعار خود قرار دادند . ياران على عليه السلام بانگ برداشتند كه « يا محمد » و همين را شعار خود قرار دادند و دو گروه به شدت در هم افتادند . على ( ع ) شعارى را ، كه پيامبر ( ص ) در جنگها مقرر فرموده بود ، با صداى بلند اعلان داشت كه « اى يارى داده شده ، بميران » و اين روز ، دومين روز جنگ جمل بود و چون على ( ع ) اين شعار را داد گامهاى مردم بصره سست شد و هنگام عصر لرزه بر ايشان افتاد و جنگ از سپيده دم شروع شده بود و تا آن هنگام ادامه داشت . واقدى مى گويد : و روايت شده است كه شعار على عليه السلام در آخرين ساعات آن روز چنين بود : « حم لا ينصرون ، اللهم انصرنا على القوم الناكثين » ( حم ، يارى داده نخواهند شد ، بار خدايا ما را بر مردم پيمان شكن نصرت بده ) ، آنگاه هر دو گروه از يكديگر جدا شدند و از هر دو گروه بسيار كشته شده بودند ، ولى كشتار در مردم بصره بيشتر شده بود و نشانه‌هاى پيروزى لشكر كوفه آشكار شده بود . روز سوم كه روياروى شدند ، نخستين كس ، عبد الله بن زبير بود كه به ميدان آمد و هماورد خواست و مالك اشتر به مبارزه با او رفت . عايشه پرسيد : چه كسى به مبارزه با عبد الله آمده است گفتند : اشتر ، گفت : اى واى بر بى فرزند شدن اسماء آن دو هر يك به ديگرى ضربتى زده و يكديگر را زخمى كردند ، سپس با يكديگر گلاويز شدند ، اشتر عبد الله را بر زمين زد و بر سينه‌اش نشست و هر دو گروه به هم ريختند ، گروهى براى آنكه عبد الله را از چنگ اشتر برهانند و گروهى براى آنكه اشتر را يارى دهند . اشتر گرسنه و با شكم خالى بود و از سه روز پيش چيزى نخورده بود و اين كار عادت او در جنگ بود وانگهى نسبتا پير مرد و سالخورده بود . عبد الله بن زبير فرياد مى - كشيد « من و مالك را با هم بكشيد » و اگر گفته بود « من و اشتر را بكشيد » بدون ترديد هر دو را كشته بودند و بيشتر كسانى كه از كنار آن دو مى گذشتند آنان را نمى شناختند و در آوردگاه بسيارى بودند كه يكى ديگرى را بر زمين زده و روى سينه‌اش نشسته بود . به هر حال ابن زبير توانست از زير دست و پاى اشتر بگريزد يا اشتر به سبب ضعف نتوانست او را در آن حال نگه دارد و اين است معنى گفتار اشتر كه خطاب به عايشه سروده است : « اى عايشه اگر نه اين بود كه گرسنه بودم و سه روز چيزى نخورده بودم ، همانا پسر خواهرت را نابود شده مى ديدى ، بامدادى كه مردان بر گردش بودند و با صدايى ناتوان مى گفت : من و مالك را بكشيد . . . »