داشتى گفتم : آرى . پرسيد با كدام گروه بودى گفتم : همراه على بودم . گفت : آيا سخن آن كسى را كه مى گفت : « اى مادر ما ، تو نافرمان ترين و سركش ترين مادرى كه مى - دانيم » شنيدى گفتم : آرى و او را مى شناسم . پرسيد كه بود گفتم : يكى از پسر عموهاى من . پرسيد : چه كرد گفتم : كنار شتر كشته شد ، قاتل او هم كشته شد . گويد : عايشه شروع به گريستن كرد و چندان گريست كه به خدا سوگند پنداشتم هرگز آرام نمى گيرد .
سپس گفت : به خدا سوگند دوست مى داشتم كه اى كاش بيست سال پيش از آن روز مرده بودم .
گويند : در اين هنگام مردى كه نامش خباب بن عمرو راسبى بود از لشكر بصره بيرون آمد و چنين رجز مى خواند : « آنان را ضربه مى زنم و اگر على را ببينم شمشير رخشان مشرفى را بر سرش عمامه مى سازم و آن گروه گمراه را از شر او راحت مى سازم » .
مالك اشتر به مبارزهء او رفت و او را كشت .
سپس عبد الرحمان پسر عتاب بن اسيد بن ابى العاص بن امية بن عبد شمس كه از اشراف قريش بود به ميدان آمد - نام شمشيرش « ولول » بود - او چنين رجز خواند : « من پسر عتابم و شمشيرم ولول است و بايد براى حفظ اين شتر مجلل مرگ را پذيرا شد » .
مالك اشتر بر او حمله برد و او را كشت . سپس عبد الله بن حكيم بن حزام كه از خاندان اسد بن عبد العزى بن قصى و او هم از اشراف قريش بود پيش آمد ، رجز خواند و هماورد خواست . اشتر به جنگ او رفت ضربتى بر سرش زد و او را بر زمين افكند و او برخاست و گريخت و جان بدر برد .
گويند : لگام شتر را هفتاد تن از قريش به دست گرفتند و هر هفتاد تن كشته شدند و هيچكس لگام آن را به دست نمى گرفت مگر آنكه كشته يا دستش قطع مى شد .
در اين هنگام بنى ناجيه آمدند و يكايك لگام شتر را در دست مى گرفتند و چنان بود كه هر كس لگام را در دست مى گرفت عايشه مى پرسيد : اين كيست و چون دربارهء آن گروه پرسيد ، گفته شد بنى ناجيهاند . عايشه خطاب به ايشان گفت : اى فرزندان ناجيه بر شما باد شكيبايى كه من شمايل قريش را در شما مى شناسم . گويند : قضا را چنان بود كه در نسبت بنى ناجيه به قريش ترديد بود و آنان همگى اطراف شتر كشته شدند .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 133
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٣٣