اى امير المومنين كوفه و بصره سر چشمه خلافت است و گنجينههاى مردان آنجاست .
موقعيت و منزلت طلحه و زبير هم در اسلام چنان است كه مى دانى . اگر آن دو را بر آن دو شهر والى گردانى از آنان در امان نيستم كه كارى پيش نياورند و على ( ع ) به رأى و نظر ابن عباس رفتار كرد . پيش از آن هم على ( ع ) با مغيره دربارهء معاويه مشورت فرموده و مغيره گفته بود : چنان مصلحت مى بينم كه اكنون او را همچنان بر حكومت شام مستقر دارى و فرمانش را براى او بفرستى تا آنكه هياهوى مردم فرو نشيند ، سپس مى توانى درباره او رأى خود را عمل كنى ، و على ( ع ) در آن مورد هم به نظر او رفتار نفرمود . مغيرة پس از آن مى گفت : به خدا سوگند پيش از اين براى على خيرخواهى نكرده بودم و از اين پس هم تا زنده باشم برايش خيرخواهى نخواهم كرد .
زبير و طلحه به حضور على عليه السلام آمدند و از او اجازه خواستند كه به عمره بروند . فرمود : قصد عمره نداريد . آنان براى او سوگند خوردند كه قصدى جز عمره گزاردن ندارند . باز به ايشان فرمود : آهنگ عمره نداريد بلكه قصد خدعه و شكستن بيعت داريد . آن دو به خدا سوگند خوردند كه قصدشان مخالفت با على و شكستن بيعت نيست و هدفى جز عمره گزاردن ندارند . على ( ع ) فرمود : دوباره با من تجديد بيعت كنيد ، و آنان با سوگندهاى استوار و ميثاقهاى مؤكد تجديد بيعت كردند و امام به آن دو اجازه فرمود ، و همين كه آن دو از حضورش بيرون رفتند ، به كسانى كه حاضر بودند گفت : به خدا سوگند آن دو را نخواهيد ديد مگر در فتنه و جنگى كه هر دو در آن كشته خواهند شد . گفتند : اى امير المومنين ، دستور فرماى آن دو را پيش تو برگردانند . گفت : « تا خداوند قضاى حتمى را كه مقدر فرموده اجراء كند » . و چون زبير و طلحه از مدينه به مكه رفتند ، هيچكس را نمى ديدند مگر آنكه مى گفتند : بيعتى از على بر گردن ما نيست و ما با زور و اجبار با او بيعت كرديم ، و چون اين سخن آنان به اطلاع على ( ع ) رسيد ، فرمود : خداوند آنان را و خانههايشان را از رحمت خود دور بدارد ، و همانا به خدا سوگند به خوبى مى دانم كه خود را به بدترين وضع به كشتن مى دهند و بر هر كسى هم كه وارد شوند بدترين روز را برايش به ارمغان مى برند و به خدا سوگند كه آهنگ عمره ندارند . آنان با دو چهرهء تبهكار پيش من آمدند و با دو چهرهء كه از آن مكر و شكستن بيعت آشكار بود برگشتند و به خدا سوگند از اين پس آن دو با من برخورد و ديدار نمى كنند مگر در لشكرى انبوه
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 109
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٩