تا سخنى را كه پيامبر ( ص ) به من و تو فرمودند به يادت آورم . آيا به ياد مى آورى آن روزى را كه تو مرا در آغوش گرفته بودى و پيامبر فرمودند : آيا او را دوست مى دارى و تو گفتى : چرا دوستش نداشته باشم كه پسر دايى من و همچون برادر من است و پيامبر فرمودند : « همانا به زودى تو با او جنگ مى كنى ، در حالى كه تو نسبت به او ستمگرى . » زبير استرجاع كرد و گفت : آرى چيزى را فرايادم آورى كه روزگار آن را در من به فراموشى سپرده بود . و زبير به صف سپاه خود برگشت . پسرش عبد الله گفت : با چهرهيى غير از آن چهره كه از ما جدا شدى برگشتى گفت : آرى كه على ( ع ) سخنى را فرايادم آورد كه روزگار آن را در من به فراموشى سپرده بود و ديگر هرگز با او جنگ نخواهم كرد و من برمى گردم و از امروز شما را رها مى كنم .
عبد الله به او گفت : جز اين نمى بينمت كه از شمشيرهاى بنى عبد المطلب ترسيدى .
آرى آنها را شمشيرهاى بسيار تيزى است كه جوانمردان برگزيده بر دست دارند .
زبير گفت : اى واى بر تو كه مرا به جنگ با او تحريك مى كنى و حال آنكه من سوگند خوردهام كه با او جنگ نكنم . گفت : كفاره سوگندت را بده تا زنان قريش نتوانند بگويند كه تو ترسيدى و تو هيچگاه ترسو نبودهاى . زبير گفت : بردهء من مكحول به عنوان كفارهء سوگندم آزاد است . آنگاه پيكان نيزهء خويش را بيرون كشيد و كنار افكند و با نيزهء بدون پيكان بر لشگر على عليه السلام حمله كرد و على ( ع ) فرمود : براى زبير راه بگشاييد كه او بيرون خواهد رفت . زبير پيش ياران خود برگشت و براى بار دوم و سوم هم حمله كرد و سپس به پسر خود گفت : اى واى بر تو نديدى ، آيا اين بيم و ترس است گفت : نه كه در اين باره حجت آوردى . چون على عليه السلام آن سخن را به ياد زبير آورد و او برگشت ، زبير اين ابيات را خواند : « على سخنى را ندا داد كه منكر آن نيستم و عمر پدرت از آن هنگام سرا پا خير خواهد بود ، به او گفتم اى ابو الحسن ديگر سرزنشم مكن كه اندكى از آنچه امروز گفتى مرا بسنده است . كارهايى را كه از سرانجام آن بايد ترسيد
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 111
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١١١