تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 106

مساهمون:

ص١٠٦
اصحاب او به ربذه آمده بود ، آمد . طارق از شيعيان و اصحاب على عليه السلام است . طارق مى گويد پيش از آنكه على ( ع ) را ببينم پرسيدم : چه چيز موجب آمدن او شده است گفته شد : طلحه و زبير و عايشه با او مخالفت كرده و به بصره رفته‌اند . با خود گفتم : اين جنگ خواهد بود آيا من بايد با ام المومنين و حوارى رسول خدا جنگ كنم اين كارى بس بزرگ است ، آنگاه با خود گفتم : آيا على را كه نخستين مومنان است كه به خدا ايمان آورده و پسر عموى پيامبر و وصى اوست رها كنم اين كه گناه بزرگترى است پيش على ( ع ) آمدم و سلام دادم و كنارش نشستم . ايشان موضوع خود و آن قوم را براى من بازگو فرمود و آنگاه با ما نماز ظهر گزارد ، و چون از گزاردن نافلهء خويش آسوده شد ، حسن پسرش پيش او آمد و گريست . على ( ع ) پرسيد : ترا چه شده است گفت : از اين مى گريم كه فردا شما كشته مى شوى و هيچ يار و ياورى براى شما نيست ، من از شما مكرر تقاضا و خواهش كردم و مخالفت كرديد . على ( ع ) فرمود : همواره مانند كنيز زارى مى كنى . چه چيزى را خواسته و گفته‌اى كه من با تو مخالفت كرده‌ام گفت : هنگامى كه مردم عثمان را محاصره كردند ، از شما استدعا كردم گوشه‌گيرى كنيد و گفتم مردم پس از اينكه عثمان را بكشند هر كجا باشى به جستجوى تو بر مى آيند تا با تو بيعت كنند كه چنان نكردى . پس از كشته شدن عثمان پيشنهاد كردم با بيعت موافقت نكنى تا همهء مردم بر آن كار هماهنگ شوند و نمايندگان قبايل عرب به حضورت بيايند ، نپذيرفتى ، و چون اين قوم با تو مخالفت كردند ، تقاضا كردم از مدينه بيرون نيايى و ايشان را به حال خود رها كنى ، اگر مردم و امت بر تو جمع شدند چه بهتر ، و گرنه بايد به قضاى خدا راضى شوى . در اين هنگام على عليه السلام اين خطبه را ايراد فرمود . طارق بن شهاب هر گاه اين داستان را نقل مى كرد مى گريست .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 106 | ابن أبي الحديد / محمود مهدوى دامغانى