معاوية بن ابى سفيان : سلام بر تو باد و بعد ، من از مردم شام براى تو تقاضاى بيعت كردم ، پذيرفتند و بر آن كار هجوم آوردند همانگونه كه سپاهيان هجوم مى آورند . هر چه زودتر خود را به كوفه و بصره برسان و مبادا پسر ابى طالب بر تو در رسيدن به بصره و كوفه پيشى بگيرد كه پس از تصرف آن دو شهر چيزى باقى نخواهد بود . براى طلحة بن عبيد الله هم بيعت گرفتهام كه پس از تو خليفه باشد . اكنون شما دو تن آشكارا مطالبهء خون عثمان كنيد و مردم را بر اين كار فرا خوانيد و كوشش كنيد و دامن همت به كمر زنيد ، خدايتان پيروز و دشمنان شما را زبون فرمايد . و چون اين نامه به دست زبير رسيد خوشحال شد و طلحه را از آن آگاه كرد و نامه را براى او خواند و آن دو شك و ترديد نكردند كه معاويه خير خواه آن دو است و در اين هنگام بر مخالفت با على ( ع ) متحد شدند .
زبير و طلحه چند روز پس از بيعت با على عليه السلام به حضورش آمدند و گفتند : اى امير المومنين ، خودت به خوبى ديدهاى كه در تمام مدت حكومت عثمان نسبت به ما چه جفا و ستمى معمول شد و رأى عثمان هم متوجه بنى اميه بود ، و خداوند خلافت را پس از او به تو ارزانى فرمود ، ما را به حكومت برخى از سرزمينها و يا به كارى از كارهاى خود بگمار . على ( ع ) به آن دو گفت : اينك به آنچه خداوند براى شما قسمت فرموده است راضى باشيد تا در اين باره بينديشم و بدانيد كه من هيچيك از ياران خود را در امانت خويش شريك و سهيم نمى كنم مگر اينكه به دين و امانتش راضى و خشنود باشم و اعتقاد او را بدانم . آن دو در حالى كه نااميد شده بودند از پيش على ( ع ) برگشتند و سپس از او اجازه خواستند كه به عمره بروند . طلحه و زبير از على عليه السلام خواستند كه آن دو را به [ حكومت ] بصره و كوفه بگمارد . فرمود : باشد تا در اين كار بنگرم . سپس در اين مورد از مغيرة بن شعبه نظر خواهى كرد . گفت : چنين مصلحت مى بينم كه آن دو را تا هنگامى كه خلافت براى تو استوار شود و وضع مردم روشن گردد به حكومت بگمارى . على عليه السلام در اين مورد با ابن عباس خلوت و مشورت كرد و از او پرسيد : تو چه مصلحت مى بينى گفت :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص١٠٨