عياض دانست كارى پيش آمده است و خود بر در خانه آمد . ناگاه محمد بن مسلمه را ديد . او را وارد خانه كرد . او بر تن عياض جامهيى نرم و ردايى ملايم و لطيف ديد و گفت : امير المومنين به من فرمان داده است از تو جدا نشوم و به هر حال كه ترا ببينم پيش او برم . محمد او را پيش عمر آورد و به او خبر داد كه عياض را در زندگى مرفه و آسوده ديده است . عمر دستور داد براى او عباى مويين و چوبدستى آوردند و به او گفت اين گوسپندان را به چرا ببر و آنها را نيكو چرا بده و پسنديده چوپانى كن .
عياض گفت : مرگ از اين كار بهتر و سبك تر است . عمر گفت : دروغ مى گويى ، ترك آن كار و زندگى مرفه آسان تر از اين است . عياض گوسپندان را با چوبدستى خويش پيش راند و عباى خود را بر گردن خويش نهاده بود . چون اندكى رفت و دور شد عمر او را برگرداند و گفت : بر خود مى بينى كه اگر ترا بر سر كارت برگردانم كار خير و پسنديده انجام دهى گفت : به خدا سوگند ، اى امير المومنين آرى چنان خواهم بود و پس از آن خبرى كه آن را ناخوش داشته باشى از من به تو نخواهد رسيد . عمر او را به كار خود برگرداند و پس از آن چيزى كه ناخوش داشته باشد از او سر نزد و به اطلاع عمر نرسيد .
مردم پس از رحلت رسول خدا ( ص ) كنار درختى كه بيعت رضوان زير آن انجام گرفته بود مى آمدند و نماز مى گزاردند . عمر گفت : اى مردم چنين مى بينم كه به بت عزى برگشتهايد . همانا از امروز هر كس اين كار را انجام دهد او را با شمشير خواهم كشت ، همچنان كه از دين برگشته را مى كشند ، و سپس دستور داد آن را بريدند .
چون پيامبر ( ص ) رحلت فرمود و خبر مرگ آن حضرت ميان مردم شايع شد ، عمر ميان مردم مى گشت و مى گفت : او نمرده است ، ولى از ما غيبتى كرده است همانگونه كه موسى از ميان قوم خود غيبت كرد و همانا بر خواهد گشت و دستها و پاهاى كسانى را كه مى پندارند مرده است خواهد بريد . عمر به هر كس مى گذشت ، كه مى گفت پيامبر مرده است ، او را تهديد مى كرد و مخبط مى شمرد تا آنكه ابو بكر آمد و گفت : اى مردم هر كس محمد را مى پرستيده است ، همانا محمد ( ص ) در گذشته است و هر كس خداى محمد را مى پرستد ، او زنده است و نخواهد مرد و سپس
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 75
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٥