هرمزان گفتگو كند ، به ابو طلحهء انصارى گفت با شمشير كشيده بالا سر او بايستد و او چنان كرد . آنگاه عمر به هرمزان گفت : دليل و عذر تو در شكستن صلح و پيمان چه بود هرمزان نخست صلح كرده بود و سپس صلح و پيمان را در هم شكسته بود .
او به عمر گفت : بگويم گفت : آرى بگو . گفت : من سخت تشنهام . نخست آبى به من بده تا سپس ترا از سبب آن آگاه كنم . براى او ظرف آبى آوردند و همين كه هرمزان آن را به دست گرفت شروع به لرزيدن كرد و دستش مى لرزيد . عمر گفت : ترا چه مىشود گفت : بيم آن دارم كه چون گردنم را براى آشاميدن آب دراز كنم در همان حال شمشيرت مرا بكشد . عمر گفت : تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست . او ظرف آب را از دست خود رها كرد . عمر گفت : ترا چه مىشود و گفت : براى او دوباره آب بياوريد و او را تشنه مكشيد . هرمزان گفت : تو مرا امان دادهاى . عمر گفت : دروغ مى گويى . هرمزان گفت : من دروغ نمى گويم . انس گفت : اى امير المومنين راست مى گويد . عمر گفت : اى انس واى بر تو آيا ممكن است من قاتل مجزأة بن - ثور و براء بن مالك را امان دهم به خدا سوگند بايد براى من راهى پيدا كنى و گرنه ترا عقوبت خواهم كرد . انس گفت : اى امير المومنين تو گفتى تا اين آب را نياشامى بر تو باكى نيست . گروهى ديگر از مسلمانان هم سخن انس را تصديق كردند . عمر به هرمزان گفت : اى واى بر تو آيا با من خدعه و مكر مى كنى به خدا سوگند اگر مسلمان نشوى ترا خواهم كشت و در همين حال به ابو طلحه اشاره كرد هرمزان شهادتين گفت . عمر او را امان داد و در مدينه مقيم كرد .
عمر از عمرو بن معدى كرب درباره سلاحهاى مختلف سؤال كرد و از او پرسيد : دربارهء نيزه چه مى گويى گفت : برادر تو است ، گاهى هم خيانت مىكند .
پرسيد : تير چگونه است گفت : فرستادهء مرگ است كه گاه خطا مىكند و گاه به هدف مى خورد . پرسيد : دربارهء زره چه مى گويى گفت : براى سوار كار مايهء سرگرمى و براى پياده مايهء زحمت و با وجود اين همچون حصارى استوار است . گفت : سپر چگونه است گفت : ابزار حفظ و نگهبانى است و دايرهء پيروزى و شكست بر آن مى گردد . عمر پرسيد : دربارهء شمشير چه مى گويى گفت : آنجاست كه مادرت در خانهء بدبختى و سوگ را مى كوبد . عمر گفت : مادر خودت چنين مىكند . گفت : باشد ،
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 78
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٨