و با دختر مجاعة بن مرارهء حنفى سالار ايشان ازدواج كرد ، نامهيى از ابو بكر براى او رسيد كه در آن نوشته بود : اى پسر مادر خالد تو بسيار آسوده و بى خيالى ، آنچنان كه هنوز خون مسلمانان بر گرد حجرهات خشك نشده است همسر تازه براى خود مى گزينى ، و سخنان درشت ديگر هم نوشته بود . خالد گفت : نوشتن اين نامه از كارهاى ابو بكر نيست ، اين كار آن مرد تند خوى چپ دست است . و منظورش عمر بود . عمر خالد را از حكومت حمص در سال هفدهم هجرت عزل كرد و او را در حضور مردم بر پا داشت و عمامهاش را بر دست و پايش بست و دستار را از سرش برداشت و گفت : به من بگو اين اموال براى تو از كجا فراهم شده است و اين سؤال عمر از آنجا سرچشمه گرفته بود كه خالد بن وليد به اشعث بن قيس ده هزار درهم پاداش داده بود . خالد گفت : ثروت و اموال من از انفال و سهم من از غنايم فراهم شده است . عمر گفت : به خدا سوگند چنين نيست و از اين پس هرگز نبايد از كارگزاران من باشى . و نيمى از اموال او را مصادره كرد و به شهرها هم نوشت كه خالد را عزل كرده است و چنين وانمود كرد كه مردم شيفتهء خالد شدهاند و بيم دارم كه فقط به كارهاى او توكل كنند و دوست دارم بدانند كه اين خداوند است كه كارهاى مسلمانان را رو به راه و چارهسازى مى فرمايد .
چون هرمزان اسير شد او را از شوشتر به مدينه آوردند و گروهى از بزرگان مسلمانان همچون احنف بن قيس و انس بن مالك همراه هرمزان بودند . او را با جامههاى پادشاهى و تاجش وارد مدينه كردند . در آن حال عمر در گوشهء مسجد خفته بود . آنان همانجا نشستند و منتظر بيدار شدن او ماندند . هرمزان پرسيد : پس عمر كجاست گفتند : همين شخص خوابيده عمر است . پرسيد : نگهبانان او كجايند گفتند : او را پردهدار و نگهبانى نيست . گفت : بنابراين گويى كه اين شخص پيامبر است . گفتند : نه ، ولى او همچون پيامبران عمل مىكند . در اين هنگام عمر از خواب بيدار شد و گفت : اين هرمزان است گفتند : آرى . گفت : تا هنگامى كه چيزى از زيور و جامههاى پادشاهى بر او هست با او سخن نمى گويم . آن جامهها و زيورها را از تن او بيرون آوردند و جامهيى گشاد بر تنش پوشاندند و چون عمر خواست با
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 77
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٧