عمر پيش ما آمده است اگر خداى براى او ارادهء خير فرموده باشد هدايتش خواهد فرمود و اگر چيزى جز اين اراده فرموده باشد كشتن او بر ما آسان است .
در اين حال پيامبر ( ص ) داخل خانه بودند و بر ايشان وحى مى شد . گفتگوى ايشان را شنيد ، بيرون آمد و خود را به عمر رساند . بندهاى جامه و حمايل شمشير او را به دست گرفت و فرمود : « اى عمر تو نمى خواهى بس كنى تا آنكه همان بدبختى و عذابى كه به وليد بن مغيره رسيد به تو برسد بار خدايا اين عمر است . پروردگارا اسلام را با مسلمانى عمر عزت بخش . » عمر گفت : اشهد ان لا إله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله . روزى عمر در يكى از خيابانهاى مدينه مى گذشت . كسى او را صدا كرد و گفت : چنين مى بينم كه چون كارگزاران خود را بر كار مى گمارى فقط از ايشان عهد و پيمان مى گيرى و تصور مى كنى كه همين براى تو كافى و بسنده است ، و حال آنكه هرگز چنين نيست و اگر از آنان مواظبت نكنى ترا به گناه آنان خواهند گرفت . عمر پرسيد : چه پيش آمده و موضوع چيست گفت : عياض بن غنم جامهء نرم مى پوشد و خوراك تازه و پاكيزه مى خورد و چنين و چنان مىكند . عمر گفت : آيا سخن چينى مى كنى گفت : نه كه از عهده بر مى آيم . عمر به محمد بن مسلمه گفت : خويشتن را به عياض برسان و او را به هر حال كه ديدى پيش من آور . محمد بن مسلمه حركت كرد و خود را به حمص و بر در خانهء عياض رساند و عياض در آن هنگام امير و كارگزار حمص بود . ناگاه ديد كه او دربان دارد . به او گفت : به عياض بگو بر در خانهات مردى است كه مى خواهد ترا ببيند .
دربان گفت : چه مى خواهى بگويى محمد گفت : برو به او همين كه مى گويم بگو . دربان با شگفتى اين موضوع را به عياض گفت .
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 74
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٤