ضمن بر شمردن گناهان قومى ، شهوتهاى آنان را بر شمرده و خطاب به ايشان فرموده است : « شما لذتها و خوشيهاى خود را در زندگى دنياى خود برديد » . آنگاه عمر به ابو موسى اشعرى دستور داد مرا در كار خودم باقى بدارد و ديگران را عوض كند . عمر پس از اينكه گروهى مسلمان شدند ، اسلام آورد . چگونگى مسلمان شدنش بدينگونه بود كه خواهرش و شوهر او پوشيده از عمر مسلمان شدند . خباب بن ارت هم پوشيده به خانهء آنان مى آمد و احكام دينى را به خواهر عمر و شوهرش مى آموخت .
يكى از سخن چينان اين خبر را به عمر داد و او به خانهء خواهرش آمد . خباب از عمر گريخت و خود را در پستوى خانه مخفى كرد . عمر پرسيد : اين هياهو چه بود كه در خانه شما شنيده مى شد خواهرش گفت : چيزى نبود ، خودمان با يكديگر سخن مى گفتيم . عمر گفت : چنين مى بينيم كه شما از دين خود برگشتهايد . شوهر خواهرش گفت : فكر نمى كنى كه بر حق باشد عمر بر جست و او را زير لگد گرفت . خواهرش آمد كه او را كنار زند ، عمر بر او چنان سيلى زد كه چهرهاش خونين شد . عمر سپس پشيمان شد و نرم گرديد و خاموش در گوشهيى نشست . در اين هنگام خباب بن ارت بيرون آمد و گفت : اى عمر بر تو مژده باد كه اميدوارم دعايى كه ديشب پيامبر مى فرمود در مورد تو بر آورده شود و پيامبر ديشب مرتب و پيوسته دعا مى كرد و عرضه مى داشت : « پروردگارا اسلام را با مسلمان شدن عمر بن خطاب يا عمرو بن هشام عزت و قوت بخش . » گويد : عمر همچنان كه شمشير بر دوش داشت به سوى خانهيى كه كنار كوه صفا بود و پيامبر در آن ساكن بودند حركت كرد . حمزه و طلحه و تنى چند از مسلمانان بر در خانه بودند . آن قوم همگى از عمر ترسيدند غير از حمزه كه گفت :
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: ابن أبي الحديد
ص٧٣