امّا بعد اينك پسر تو را به مبلغ ناچيزى خريدهام - يعنى يوسف را - و او را بردهء خودم ساختهام و اين پسرت بنيامين است كه كالاى خويش را نزد او يافتم و او را ( نيز ) بردهء خود كردم . به اين ترتيب هيچ رويدادى براى يعقوب از ديدن اين نامه سختتر نبود ! پس به آن پيك گفت : همانجا بايست تا پاسخ تو را بدهم ، يعقوب به وى نوشت : « به نام خداوند بخشايندهء مهربان ، از يعقوب اسرائيل اللَّه پسر اسحاقبن ابراهيم خليل اللَّه !
امّا بعد ، من نوشتهء تو را دريافتم ، تو در نامه يادآور شده بودى كه پسر مرا خريده و بردهء خود قرار دادهاى . براستى كه بلا و گرفتارى به بنى آدم گمارده شده است ؛ جدّم ابراهيم عليه السلام را نمرود پادشاه دنيا در آتش انداخت ولى او نسوخت و خداوند آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و پدرم اسحاق را خداوند به جدم فرمان داد تا با دست خود سر ببرد ! ولى همين كه خواست سر ببرد خداوند قوچ بزرگى را فداى او كرد و من هم فرزندى داشتم كه در دنيا كسى محبوبتر از او نزد من نبود ، او نور چشم من و ميوهء دلم بود ، برادرانش او را بردند ، سپس نزد من برگشتند و وانمود كردند كه او را گرگ خورده است .
از آن جهت كمر من خميد و از زيادى گريه چشمم نابينا شد . او يك برادر مادرى داشت كه من با او مأنوس بودم ، آن هم با برادرانش به قلمرو شما آمد تا براى ما خوراكى فراهم كند ، برگشتند در حالى كه مىگفتند : پيمانهء پادشاه را دزديده است و تو او را بازداشت كردهاى ؛ ما خانوادهاى هستيم كه دزدى و زشتكارى زيبندهء ما نيست ، اينك تو را به خداى ابراهيم ، اسحاق و يعقوب درخواست مىكنم تا بر من منّت بگذارى و به خدا تقرّب جويى ، او را به من بازگردانى .
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 505
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٥٠٥