5 - از حسان بن سدير به نقل از پدرش آورده است ، مىگويد : به امام باقر عليه السلام عرض كردم : بفرماييد وقتى كه يعقوب به پسرانش گفت :
« اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ »
« 1 » آيا مىدانست كه او زنده است در حالى كه بيست سال از او دور بود و از بس گريه كرد ، چشمانش را از دست داده بود ؟
فرمود : « آرى مىدانست او زنده است حتى در سحرگاه از پروردگارش خواسته بود كه فرشتهء مرگ را در خوش بوترين و خوش سيماترين حالت نازل كند ( تا او را از يوسف خبر دهد ! ملكالموت آمد ) يعقوب از او پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : من فرشتهء مرگم ، مگر تو از خدا نخواستى كه مرا بر تو فرو فرستد ؟
يعقوب گفت : آرى . گفت : چه حاجتى دارى ؟ يعقوب گفت : راجع به ارواحى كه دسته جمعى و يا جداگانه گرفتهاى به من خبر ده ! او گفت :
دست ياران من آنها را جداگانه قبض روح مىكنند سپس به طور جمعى بر من عرضه مىنمايند .
يعقوب گفت : تو را به حق خداى ابراهيم ، اسحاق و يعقوب سوگند مىدهم آيا در بين آن ارواح روح يوسف هم بر تو عرضه شده است ؟
گفت : نه . آنجا بود يعقوب دانست او زنده است و به پسرانش گفت :
« اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخِيهِ وَ لا تَيْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْكافِرُونَ »
« 2 » از اين رو عزيز مصر به يعقوب نوشت :
هامش
( 1 ) - يوسف / 87 : فرزندانم برويد و از يوسف و برادرش جستجو كنيد !
( 2 ) - همان : . . . و از رحمت خدا هيچگاه مأيوس نشويد چرا كه جز كافران ( بى ايمان كه از قدرت خدا بىخبرند ) از رحمت خدا نااميد نمىشوند .