تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
شبيه او ، از همسر پاكدامنى داشت . و دو پسر ديگرى نيز از همسر ناپاكى داشت همين كه وقت وفات او فرا رسيد ، به آنها گفت : اين ثروت من متعلق به يكى است . پسر بزرگ گفت : آن يكى منم ، پسر وسطى گفت : او منم ، و پسر كوچكتر گفت : آن يكى من هستم ، شكايت نزد قاضى بردند . قاضى گفت : من دربارهء دعواى شماحرفى براى گفتن ندارم شما نزد بنى غنام كه سه برادرند برويد ! آنها نزد يكى از بنى غنام رفتند ، پيرمردى را ديدند ، به آنها گفت : نزد برادرم فلانى برويد كه از من بزرگتر است ، از او بپرسيد ، نزد او رفتند . پس مرد كهن سالى بيرون آمد و گفت : از برادرم بپرسيد كه از من بزرگتر است ، نزد سومى رفتند ديدند در نگاه ظاهرى او كوچكترين است ، نخست از حال ايشان پرسيدند سپس او پرسيد . او در جواب گفت : اما برادر من كه شما اول او را ديديد از همه كوچكتر است ولى زن بدى دارد كه او را رنج مىدهد و او از ترس اين كه مبادا به بلايى گرفتار شود كه نتواند تحمل كند به بدى آن زن صبر كرده است . اما برادر دوم من همسرى دارد كه هم ناراحت مىكند و هم خوشحال از اين رو جوانيش را حفظ كرده است ، اما من زنى دارم كه مرا خرسند مىكند و ناراحتم نمىسازد و هرگز از زمان مصاحبتم از او ناپسندى نديده‌ام اين است كه با وجود او جوانى من ماندگار است . اما داستان شما كه همان داستان پدر شماست ، نخست برويد و قبر او را بشكافيد و استخوانهايش را بيرون بياوريد و بسوزانيد سپس برگرديد تا من بين شما داورى كنم ! آنها رفتند . پس آن نوجوان شمشير پدر را برداشت و آن دو برادر كلنگها را برداشتند . همين كه تصميم گرفتند قبر را بشكافند ، برادر كوچك گفت : قبر پدرم را نشكافيد من سهم خودم را به