تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
شما واگذاردم ، دوباره نزد قاضى برگشتند ، قاضى گفت : همين شما را قانع مىكند ، آن اموال را بياوريد ! ( آوردند ) به آن پسر كوچك گفت : اين اموال را بردار ! اگر آن دو پسران وى بودند دل آنها به رحم مىآمد همان طورى كه پسر كوچك دلش به حال پدر سوخت ! » . « 1 » 19 - از ابوحمزه نقل كرده است ، مىگويد : امام باقر عليه السلام فرمود : « زن بدكاره‌اى به سراغ جوانان بنىاسرائيل رفت و آنها را فريب داد ، يكى از آنها گفت : اگر فلان عابد هم او را مىديد ، فريفتهء او مىشد ! آن زن سخن آن جوان را شنيد ، با خود گفت : به خدا سوگند كه به خانه‌ام بر نمىگردم تا او را بفريبم ، شبانه به سراغ او رفت و در را كوبيد و به آن عابد گفت : مرا در نزد خود پناه ده ! او خوددارى كرد ، زن گفت : بعضى از جوانهاى بنىاسرائيل در تعقيب من هستند اگر مرا اجازهء ورود بدهى و اگر نه به من دست مىيابند و افتضاحم مىكنند ! عابد وقتى كه اين حرف را از او شنيد ، در را باز كرد ، همين كه وارد شد ، جامه هايش را در برابر عابد از تن درآورد ، عابد چون جمال و هيأت او را ديد ، در دلش تأثير گذاشت و دست خود را به او دراز كرد ، اما به خود بازگشت در حالى كه زير ديكى آتش برافروخته بود ، طرف اجاق آمد و دست خود را بر آتش نهاد . آن زن پرسيد : چه مىكنى ؟ گفت : دستم را به خاطر كارى كه كرد مىسوزانم . زن بدكاره چون چنين ديد از نزد عابد بيرون آمد تا به جمعى از بنىاسرائيل رسيد گفت : به سراغ فلان عابد برويد كه دست خودش را داخل آتش گذاشته است ، رفتند وقتى رسيدند
هامش
( 1 ) - قصص الأنبياء : ص 182 .