آنهايى را كه دربارهء جريح گفتند آنچه را كه گفتند تكذيب نمود و از آن پس جريح سوگند خورد كه از مادرش جدا نشود و در خدمت او باشد . » . « 1 »
15 - از ابوحمزهء ثمالى نقل كرده ، مىگويد : امام باقر عليه السلام فرمود :
« پادشاهى از بنىاسرائيل گفت : بايد شهرى بسازم كه هيچ كس نتواند عيبى بر او بگيرد ! همين كه از ساختن آن فارغ شد مردم همگى نظر دادند كه نظير آن را هرگز نديدهاند !
مردى گفت : اگر بر من امان جانى مىدهيد عيب آن را بگويم ! شاه گفت :
امان دادم .
آن مرد گفت : دو عيب دارد : بدترين عيب آن اين كه تو هلاك مىشوى و آن مىماند ، و دوم آن كه پس از تو آن نيز ويران مىشود ! پادشاه گفت :
چه عيبى بدتر از اين ! سپس گفت : پس چه كنيم ؟ گفت : چيزى بنا كن كه بماند و از بين نرود و خود جوان بمانى و هرگز پير نشوى ! شاه اين مطلب را به دخترش گفت ، او گفت : كسى جز وى از اهل مملكت تو ، به تو راست نگفته است ! » . « 2 »
16 - از عبدالملك بن اعين به نقل از امام باقر عليه السلام آورده است ، مىگويد :
در بنىاسرائيل مردى بود كه دو دختر داشت و آنها را به دو مرد تزويج كرد ؛ يكى از آنها كشاورز بود و ديگرى سفالگر ، بعدها از آنها ديدن كرد ، اول رفت به ديدن زن كشاورز و پرسيد : حالت چه طور است ؟ گفت :
همسر من زراعت زيادى كاشته است اگر خدا از آسمان باران بفرستد وضع ما از همهء بنىاسرائيل بهتر خواهد شد . سپس به سراغ دختر
هامش
( 1 ) - قصص الأنبياء : ص 177 .
( 2 ) - همان : ص 176 .