تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 332

مساهمون:

ص٣٣٢
ستمگر را از او گرفت و او را كشت و شهر و ديار او را ويرانه كرد و به خاطر آن مؤمن گوشت زن او را خوراك سگها ساخت . در همان شهر ستمگر تبهكار ديگرى پيدا شد . پس از رفتن ادريس عليه السلام از آن شهر مردم بيست سال بدون اين كه قطره‌اى باران بر ايشان ببارد همچنان ماندند . خسته شدند و حالشان بسيار بد شد ؛ مواد خوراكى را پس از آن از شهرهاى ديگر مىآوردند ولى چون درمانده شدند به يكديگر مراجعه كردند و گفتند : مىبينيد كه به درخواست ادريس عليه السلام از پروردگارش كه تا او نخواسته است باران بر ما نبارد ، چه بلايى بر سر ما آمد در حالى كه ادريس عليه السلام از ما پنهان شده است و ما نمىدانيم او كجاست و خداوند از او به ما مهربان‌تر است ! اين بود كه تصميم گرفتند تا به درگاه خدا توبه كنند و از او بخواهند و در پيشگاه او زارى كنند تا اين كه آسمان بر ايشان و بر موجودات شهرشان باران ببارد . پس روى خاكستر سرپا ايستادند لباس‌هاى خشن پوشيدند و خاك بر سرشان پاشيدند و به درگاه خدا به توبه و استغفار و گريه و زارى ناليدند . پس خداى عزّوجلّ به ادريس عليه السلام وحى كرد : اى ادريس ! اهل شهر تو به درگاه من توبه و استغفار و گريه و زارى دارند و من خداوند بخشايندهء مهربانم ، توبه پذيرم و از گناه بندگانم مىگذرم . من آنها را بخشيدم و جز مناظرهء تو كه از من خواسته بودى آسمان بر ايشان باران نبارد مانعى از اجابت درخواست آنان كه درخواست باران دارند ، وجود ندارد ! پى اى ادريس ! از من بخواه تا بر ايشان باران ببارانم و آسمان بر ايشان ببارد ! ادريس گفت : خداوندا ! من چنين درخواستى از درگاه تو