تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
غذا از جاى خود به سمت شهر فرود آمد . همين كه وارد شهر شد ، چشمش به دودى افتاد كه از يكى از خانه‌هاى شهر بلند بود به سراغ آن رفت و ناگهان بر پيرزنى وارد شد كه داشت روى تاوه‌اى دو گردهء نان خود را مىپخت ، به او گفت : اى زن ! مرا اطعام كن كه سخت گرسنه‌ام ! پيرزن گفت : بندهء خدا ! نفرين ادريس براى ما خوراك اضافى نگذاشته است تا كسى را اطعام كنيم ! و سوگند ياد كرد كه جز آن دو قرص نان هيچ چيز ندارد . گفت : برو از غير مردم اين شهر معاشى بطلب ! ادريس گفت : به من اطعام كن كه جانم در خطر است و پاى راه رفتن ندارم تا به سراغ غذا بروم ! زن گفت : اين دو قرص نان يكى مال من و ديگرى مال پسر من است و اگر خوراك خودم را به تو بدهم خودم مىميرم و اگر خوراك پسرم را به تو بدهم پسرم مىميرد و چيز زيادى ندارم كه به تو بخورانم ! ادريس به آن زن گفت : پسر تو خردسال است نصف يك قرص نان او را بس است و با آن زنده مىماند و نيم ديگر هم مرا بس است و من زنده مىمانم و اين مقدار من و او را كفايت مىكند . اين بود كه پيرزن قرص نان خود را خورد و نان ديگر را شكست بين ادريس و پسرش تقسيم كرد و چون پسر آن زن ديد كه ادريس از نان او مىخورد ، به قدرى نگران شد كه مرد . مادرش گفت : اى بندهء خدا ! تو پسر مرا به خاطر بىتابى بر خوراكش كشتى ! ادريس عليه السلام گفت : نگران نباش ! من او را به اذن خداى تعالى زنده مىكنم ! پس ادريس بازوان آن پسر را گرفت سپس گفت : اى روحى كه از