بفرست تا او را بكشد و پيام خداى او را نقش برآب سازد و هر چه براى تو آورده بود از بين برود !
پادشاه گفت : همين كار را بكن ! ادريس پيروانى از رافضيان مؤمن داشت كه در انجمنى با وى گرد مىآمدند و با او انس مىگرفتند و او نيز به ايشان انس داشت .
ادريس عليه السلام ماجراى وحى الهى و پيام او را به پادشاه ستمگر و از رساندن پيام خداى عزّوجلّ به پادشاه ستم پيشه اتفاقى كه افتاده بود ، براى آنها گفت .
دل آنها به حال ادريس و كسانش سوخت و از طرفى زن پادشاه ستمگر چهل مرد از ازرقيان را جهت كشتن ادريس عليه السلام فرستاده بود آنها به همان انجمن درآمدند كه ياران ادريس به نزد او جمع مىشدند ، ادريس را نديدند و برگشتند . ياران ادريس عليه السلام آنها را ديدند ، فهميدند كه آنها براى كشتن ادريس عليه السلام آمدهاند و در پى او پراكنده شدند تا او را يافتند و به او گفتند : اى ادريس ! مواظب باش كه پادشاه ستمگر امروز چهل مرد از ازرقيان را براى كشتن تو فرستاده بود ، مىخواهد تو را بكشد بنابراين از اين شهر بيرون برو !
ادريس عليه السلام با شنيدن آن خبر در همان روز از آن شهر دور شد در حالى كه چند نفر از يارانش با وى بودند ، چون وقت سحر فرا رسيد ، ادريس عليه السلام با پروردگارش به راز و نياز برخاست و گفت : پروردگارا مرا به نزد پادشاه ستمگر فرستادى و من پيام تو را به او رساندم در حالى كه اين ستمگر مرا تهديد به قتل كرده است بلكه اگر دست يابد ، مرا مىكشد !
مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 330
مساهمون: الشيخ عزيز الله عطاردي
ص٣٣٠