تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مسند الإمام الباقر (ع) (مسند امام باقر ع) (فارسى) — صفحة 329

مساهمون:

ص٣٢٩
وى از آيين پادشاه دست برداشته است پس پادشاه او را كشت و زمين او را تصرف كرد ، خداى تعالى به خاطر آن مؤمن غضب كرد . پس خداوند به ادريس عليه السلام وحى فرمود : اگر اين بنده ستم پيشهء من نزد تو آمد ، به او بگو : چرا راضى شدى بندهء مؤمن مرا از روى ظلم بكشى و زمين او را براى خود تصاحب كنى و پس از وى خانواده او را نيازمند و گرسنه بگذارى ؟ بدان به عزّت و جلالم سوگند كه در آن دنيا انتقام او را از تو خواهم گرفت و در اين دنيا سلطنت تو را از بين مىبرم و شهر و ديارت را خراب مىكنم و عزّت تو را به ذلّت مىكشانم و گوشت زنت را خوراك سگها قرار مىدهم ! اى بدبخت حلم و بردبارى من تو را فريب داد ! ادريس عليه السلام پيام پروردگارش را در حالى به او رساند كه در انجمن خود و يارانش در پيرامون او بودند . ادريس عليه السلام فرمود : اى پادشاه جبّار ! من فرستادهء خدايم به سوى تو ، خداوند مىفرمايد : تو خوش داشتى كه بندهء مؤمن مرا به ستم بكشى تا زمين او را براى خودت تصاحب كنى و زن و بچهء او را پس از وى نيازمند و گرسنه سازى ! بدان ! به عزت و جلالم سوگند كه در آخرت انتقام او را از تو خواهم گرفت و در اين دنيا سلطنت تو را فانى و شهر و ديار تو را خراب خواهم كرد و عزّت تو را به ذلّت و خوارى مىكشم و گوشت زن تو را خوراك سگها قرار مىدهم ! آن پادشاه ستمگر با شنيدن سخنان ادريس گفت : برو بيرون ، و هرگز بىاذن من پيش از خود حرفى نزن ! سپس به دنبال زنش فرستاد و پيامى را كه ادريس عليه السلام آورده بود ، به وى گفت ، و او پس از شنيدن سخنان شاه ، گفت : پيام خداى ادريس تو را به وحشت نيندازد ، من كار ادريس را نيز يكسره مىكنم ، دنبال او كسى را